#ساغر_پارت_125

دستامو روی بازوش گذاشتم و با حرص از خودم دورش کردم
_ذلیل شی نرگس...تو امروز هی منو یا بغـ ـل کن یا ماچ..نکنه مامانم بهت دستور داده منو از ریخت و قیافه بندازی؟
از ترسم فرار کرد و جلوی در اتاق که رسید چشمکی حواله ام کرد و گفت
_امشب هرچی شد نذار که بهتون بد بگذره...همین یه امشبه..دیگه تکرار نمیشه...خوش اخلاق باش تا منم نگم که ظهر لب به غذا نزدی!
انگشت اشاره امو آوردم بالا و تا خواستم تهدید درست و درمونی کنم زنگ در آرایشگاه و زدن...
با چه ذوقی صدامو پایین آوردم و به نرگس گفتم
_وای عطاست
کف دستاشو به سمتم هدایت کرد و گفت
_نیشتو ببند شوهر ندیده
با شیطنت ابروهام وبالا انداختم و سمت در رفتم...تپش قلب گرفته بودم و کف دستام یخ زده بود..چند بار پشت سرهم نفس کشیدم و درست به پشت در که رسیدم صدای فیلم بردارمون و شنیدنم که به عطا میگفت در بزن...
دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم و از ته دلم...به خدا گفتم یه کاری کنه امشب هیچکسی...هیچکسی...به اندازه ی من به چشم عطا خوشگل و خانوم نیاد!!
سرم پایین بود و با استرس درو باز کردم...عطا زودتر از من سلام کرد و با یه عالمه حس های عجیب و غریب سرم و بلند کردم...
_سلام...
جلوی لبخند دلنشین عطا و صورت صد و هشتاد درجه تغییر کرده اش طوری کنترلم و از دست دادم که تا به خودم اومدم دیدم آویزون گردن عطام و دارم لپشو ماچ میکنم
_الهی فدات بشم...چقدر خوشگل شدی...جذاب ِ من...آقای من...
صدای خنده های فیلم بردار و عطا و حتی نرگس و میشنیدم...اما اون لحظه فقط دوست داشتم صورتم و کنار صورت تر و تمیز عطا نگه دارم و با همه عشقم خودم و تو بغـ ـلش فشار بدم...
_عروس خانوووم...آبروی هرچی دختره بردی..ولش کن خفه اش کردی
عطا دستاشو پایین پاهام حـ ـلقه کرده بود اصلا برام مهم نبود که ممکنه دسته گلم پایین پام و تو دستای عطا له بشه...با اون لباس پوفی خوب تونسته بود منو رو هوا نگه داره بدون اینکه یه ذره اذیت بشم...
صورتم و از کنار صورتش برداشتم...
به صورتم نگاه میکرد ..
_چقدر خوشگل شدی شما
لب هامو روی هم کشیدم و ابروهامو دادم بالا...خندید و گوشه ی لـ ـبم و بـ ـوسید...
با ذوق سرم و عقب کشیدم و بلند بلند خندیدم...
_نشد آقا دوماد..گفتم لبشو ببـ ـوس
با دقت داشتم به مدل موهای جدیدش نگاه میکردم و به صورت برق افتاده اش...که به فیلم بردار گفت
_آخه رژ لبش میره...!
طناز پروتر از این حرفا بود...با دوربین نزدیک تر اومد و گفت...
_نگران نباش ...بیست و چهار ساعتست...امشب تا میتونی باید این عروس شیطونو ببـ ـوسی
با شیطنت ابرومو بالا انداختم و دست هامو دور گردنش حـ ـلقه کردم...شونه هامو با شیطنت تکون دادم و گفتم
_یالا...امشب نمیتونی رو حرف من حرف بزنی عطا
_ای به چشم...مگه دلم میاد رو حرف تو حرفی بزنم؟

@romangram_com