#ساغر_پارت_129

مانتوشو درآورد..پیرهن بلند مشکی پوشیده بود که بالا تنه اش دکلتـ ـه بود..لباسش قسمت پایین سیـ ـنه تا پایین شکمش تور داشت و بدنش مشخص بود...از پشت هم تا کمـ ـرش باز بود...یاد لباسی افتادم که انتخاب کرده بودم.داغ دلم تازه شد..لباس بخوره تو سرم...صدای خانومی که داشت آهنگ شهرام شپره رو به بدترین شکل ممکن میخوند بیشتر رو اعصبام بود...
کنارم نشست...دست هامو بین دست هاش نگه داشت...هردوتامون بغض کرده بودیم...
نگاهش به پشت سرم بود که گفت
_تو که قرتی بودی...شوهرت خیلی مومنه؟
نصفه و نیمه خندیدم و سر تکون دادم
_شوهرم مونیش برای خودشه نه واسه مردم..دیر اومدی...یه ساعته اول زدیم و ر*ق*صیدیم...
ابروهاشو بالا انداخت و با ناراحتی گفت
_مامان مونستون عوض نشده!!
برگشتم و به صورتش نگاه کردم...طوری وانمود میکرد که انگار نه انگار متوجه ما شده...خانواده ی عمه ام کلاسشون با همه فرق میکرد..اونم از صدقه سر شوهر عمه ام بود...بین دخترهاش و پسرهاش مهتا تک بود...هم از نظر رفتار هم از نظر چهره...یه دختر کاملا مـ ـستقل و با شخصیت بود...تحصیل کرده...
البته یادمه که همیشه بابت درس خوندنش تو شهر دیگه چقدر از سهراب و بقیه حرف شنید...اونم قرار بود مثل ماها درس نخونده شوهر کنه...لیسانسشو تهران گرفت ولی برای ارشد رفت سمنان...کم کم از چشم همه افتاد...وقتی از چشم مامان بابام افتاد دیگه پیش مادر خودش و حتی سهراب عزت نداشت...
روز عروسیش...یعنی همون شبش...وقتی کنارش نشستم...مثل من چشماش کاسه ی خون بود...لبـ ـاش میلرزید...انگار وحشت کرده بود...عمه با بابام لج افتاد...به بچه خودشم رحم نکرد...این وسط همه باهم مشکل داشتند...سهراب پشت مهتا نموند...بس که مامانم از مهتا بد میگفت!
_مادرشوهرت کدومه؟ برم بهش سلام کنم تبریک بگم
لبخند زدم و با دست مامان مولود و نشون دادم...
_مهربونه؟
با ناراحتی نگاهش کردم...اشک میریخت...جلوی منی که خودم داشتم منفجر میشدم!
_هرچی تو نداشتی و...من دارم!! شوهرم خیلی خوبه...مادرش از اون خوبتر
خندید...و بلند شد..سمت مامان مولود رفت..بعدم سراغ مامان مونس...خیلی کوتاه سلام کرد و برگشت پیشم.
_شوهرت نمیاد ببینیمش؟
_واسه شام میاد!
_دلخور به نظر میرسی..اومدن من ناراحتت کرده؟
سرمو تکون دادم و به مبل تکیه دادم
_نه...لباسم...صدای این زنه...مامانم...حتی بابام..
بلند خندید و گونه ام و بـ ـوسید...بابت رفتارش خندیدم...
_ساغر...توام حریف نشدی...منم نشدم! ولی بهت یه نصیحت میکنم...باهاشون درنیفت...وگرنه مثل من تنها میشی...بی خیال...حالا آهنگ پخش میشد..حالا تو لباست این نبود...چه فرقی میکرد...مهم امشبه تو و شوهرته...امشب مهمه که تو قراره خانوم بشی...واسه هرعروسی این اتفاقات می افته..یکی راضیِ یکی ناراضی...همیشه پست این مراسم ها حرف و حدیث هست...میگذره قربونت برم...من توقع داشتم وقتی از در میام داخل..تو این وسط درحال جیغ زدن و شیطنت کردن باشی...نه اینجوری بق کرده...
لبخند زدم و با نارحتی به جمع خانوم هایی که دور دف زن ایستاده بودن و واسه دل خودشون میخوندن و میر*ق*صیدن نگاه کردم
_ولی ...
_ولی نداره..پاشو بریم پیش بقیه مهمون ها یه کم بر*ق*صیم...میدونی چند وقته این کمـ ـرو تکون ندادم؟
با تعجب داشتم بهش نگاه میکرد..بلند شد و تابی به موهاش داد ..دستشو سمتم دراز کرد
_پاشو دیگه...
به ناچاری دستمو بهش دادم و بلند شدم...رفتیم پیش بقیه ...اولش فقط میخواستم دست بزنم ولی مهتا که رفت بر*ق*صه به هوای اینکه تنها نباشه پیشش رفتم.آخر خنده بودیم ...قهقهه زدن هاشو از همون بچگی دوست داشتم...وقتایی که رژ لبشو برام میزد و واسش ادا اطوار درمیاوردم...وقتایی که میخندید و بغـ ـلم میکرد...
حقش نبود که این چند سال فراموشش کنم...شاید منم از ترس خانواده ام اون و خط زدم...

@romangram_com