#ساغر_پارت_123

_بریم که دیر میشه...
هنوز پامو از اتاق بیرون نذاشته بودم که یلدا خانوم با عجله اومد سمتم
_عطر یادت رفت...این بورو ساغر دوست داره...!
_ممنون...زحمت کشیدی
لبخند زد و موشکافانه نگاهم کرد...
_عطر یادت رفت...این بورو ساغر دوست داره...!
_ممنون...زحمت کشیدی
لبخند زد و موشکافانه نگاهم کرد...
_خواهش میکنم..نگران هیچی ام نباش...نوبتی ام باشه نوبت ما بود که مراقب مامان مولود باشیم.
چشم هاشو با لبخند باز و بسته کرد و در جواب عارف که صداش زد ازم دور شد...عطر و زیر گلوم پشت گوشم زدم...روی نبض دست هام...چند تایی ام روی کتم و پیرهنم...به اندازه ی کافی بوی تافتی که عطا به سرم زده بود توی بینی ام پیچیده بود...
نفس عمیق کشیدم و به لبخند مادرم دلسپردم...
_اجازه میدی مامان مولود؟
کف دستشو به قلبش زد ...
_دورت بگردم مادر...بیا برو ساغر دلواپست میشه...برو خدا به همرات...
سمت در میرفتم که یلدا خانوم کفش های تمیز و براقم و جلوی پام گذاشت
_ایشالا خوشبخت بشید.
_ممنون
با مامان مولود خداحافظی کردم و همراه عارف و یلدا خانوم به سمت گلفروشی حرکت کردیم..
"ساغر"
بین شیش تا عروسی که همزمان با من تو آرایشگاه آماده شدند من از همه خوشگل تر و لوند تر بودم...اینو هم خود آرایشگر موهام وهم آرایشگر صورتم بهم گفتن...به هرحال از اولم مامان بابام یه چی میدونستند که اسممو گذاشته بودن سآغـــر...
آرایش تیره پشت چشم هام...رژ لب سرخ و قرمزم ...گونه هام که به کمک رژ گونه ی مریم جون حسابی برجسته تر شده بود و از همه مهم تر حالت چشم هام که کشیده تر به نظر می اومد...همه اشون منو یه ساغر دیگه ای کرده بودن...یه ساغری که خودمم تازه باهاش آشنا شده بودم و از آشناییش بسیار مسرور و خرسند بودم...
_ به نظرت من عالی نشدم؟
نرگس با صورت و موی آرایش کرده رو به روم نشسته بود و غش غش میخندید
_منکه بهت گفتم عالی شدی...اینقدر که ابروهاتو برنداشتی و اینطوری آرایش نکردی الان عطاهم نمیشناستت چه برسه بقیه...ماه شدی...
یه بار دیگه جلوی آینه قدی آرایشگاه ایستادم...موهام و کامل جمع کرده بود تا برای پاتخـ ـتی برام فر کنه و دورم بریزه...تاجم شکوفه های ریز سفید بود که روی پیـ ـشونیم قرار گرفته بود از دو طرف لای موهام رفته بود.
_کاش همون لباس و پوشیده بودم نرگسی...مگه نه؟
_ساغر...تو هنوز تو فکر اون لباسی؟ بی خیال...اینم قشنگه...فقط خب...یه کم پوشیدست!
با حرص به آستین های تور مانند لباسم دست کشیدم
_یه کم نه...کاملا پوشیده است...آخه مگه کسی لباس عروس یقه ایستاده میپوشه؟
روسری ساتنشو سرش انداخت و گفت
_آره بابا...ساغر عروسی نوه خاله مامانتو یادت رفته..لباسش مثل تو قشنگ بود ولی پوشیده..عوضش توام حرف خودت و به کرسی نشوندی...به جای چادر قراره یه کت کوتاه بپوشی..هم خیلی شیکه هم جلوی دست و پاتو نمیگیره.

@romangram_com