#ساغر_پارت_122
_خوبه مادر..بچه ام ساغر خوشش میاد...به قول شماها امروزیِ...
یلدا خانوم دوباره به موهام تافت زد و ایندفعه یه کم از اون حالت پف موهام رو کم کرد...باز مورد پسند من نبود اما مامان مولود حق داشت...حتما ساغر از این مدل مو خوشش می اومد...
روی صندلی نشسته بودم...منتظر حاضر شدن یلدا خانوم...عارف قرار شد ماشین منو برداره و منو جلوی گل فروشی پیاده کنه...یلدا خانومم که وقت آرایشگاه داشت...
با کراواتی که بسته بودم زمین تا آسمون با عطا ی سابق فرق کرده بودم...حق داشت عارف که دوربینش و بیاره و قبل از رفتن چند تا عکس ازم بندازه...
_بریم؟
دستگیره درو گرفته بود و نگاهم میکرد..
_بریم...
بلند که شدم داخل شد و در اتاقو بست
_چت شد تو؟ با این قیافه میخوای بری دنبال ساغر؟ گ*ن*ا*ه داره...
کف دست هامو به صورتم کشیدم...کاش میشد گریه کنم!!
_نه...من خوبم.
سرشو کج کرد و با خنده ی کوتاهی گفت
_من با تو زندگی کردم...مامان گریه کرد ناراحت شدی؟
بغضی که برای چند دقیقه گم و گور شده بود توی گلوم نشست...باز عکس العمل همیشگی...لب هامو روی هم فشار دادم و لپ هامو از داخل گاز گرفتم.مامان مولود برای من و عارف هم مادر بود هم پدر...این همه سال نذاشت نبود پدرمون و احساس کنیم...همیشه کنارمون بود
_مثل بچگیات بغض میکنی...مرد شدیا...ولت کنن که خودتم میزنی زیر گریه...
انگشت اشاره مو بین دندون هام فشار دادم...نشد جلوی خودم و بگیرم...دلتنگی مادرم به منهم سرایت کرده بود
_هی...پسر...گریه میکنی؟
دستمو بالا آوردم تا بیشتر از این حرفی نزنه...همین نگاه کردنش هم که شبیه مامان مولود شده بود اشک منو درمیاورد...
بی صدا اشک میریختم ... از پنجره ی اتاقم خیره شدم به آسمون...خداا...
_مادرم تنها نمونه...!
دست عارف روی شونه ام نشست...
_عطا...!...ما هستیم...به خدا مثل چشمام ازش مراقبت میکنم...این مدتم با یلدا تمام تلاشمون و کردیم که خیال تو راحت بشه...
راست میگفت..این مدت همه ی حواسم به رفتارهاشون بود..نمیذاشتند مامان مولود بیش از توانش کار کنه..حتی تو این چند ماه تمام دکترها رو یا یلدا خانوم همراه مامان رفت یا خود عارف...کم نذاشتن واسش اما نمیدونم چرا...کاش ساغر راضی میشد به بودن کنار مامان مولود...
_پسر که اینقدر مامانی نمیشه...
اشک هامو پاک کردم...برگشتم سمت عارف ...بغـ ـلم کرد و به شونه ام زد...
_تو از اولم نازک نارنجی بودی...من زخمی میشدم تو گریه میکردی...مامان درد میکشید تو گریه میکردی...
شونه اش و بـ ـوسیدم...
_مامانو به تو میسپرم...بیشتر از خودت مراقبش باش
وقتی سرشو از روی شونه ام برداشت هردو به قطره های اشکی که ریخته بودیم نگاه میکردیم.
_خوبه این ضایع بازیارو خونه ی خودمون درآوردیم...فکر کن شب عروسی جلوی سامان من میزدم زیر گریه...هیچی دیگه..تا یه هفته سوژه ام میکرد...
دستمال و از روی میز برداشت و اول روی صورت من کشید و بعد با همون دستمال اشک های خودشم پاک کرد
@romangram_com