#ساغر_پارت_121
_حالا نمیشد جای مشکی یه رنگ دیگه میخریدید؟ مثلا سرمه ای!
یقه ی لباسم و بالا داد و مشغول بستن کرواتم شد
_ساغر کت و شلوار مشکی دوست داره...کراواتمم این رنگی برداشت چون لباس عروس خودش نباتیِ...
گره ی کراواتو داشت سفت میکرد که با گرد شدن چشم هام خودش فهمید و شلتر بست
_آخه ساده؟ روشن؟..البته نباتیش بدک نیست..به پیرهن خودتم میاد...یه خورده از آستین کتت پیرهنتو بکش بیرون...دستمال کتتم که رنگ کراواتته
دست هامو به کمـ ـرم گرفتم...کلافه بودم و این صحبت های بیخود کلافه ترم میکرد..آستین های پیرهنمو کمی بیرون کشیدم....عارف دستمال کتم و توی جیبم گذاشت و یه قدم فاصله گرفت...
_عالی شد...حالا مامان بیاد پسرشو ببینه
در و باز کرد و مامان مولود و صدا زد....بوی اسپندی دستش بود زودتر از خودش رسید...
_بترکه چشم حسود...قربون قد و بالای پسرم برم من...
چشم های سرخ یلدا خانوم و مامان مولود دستشونو رو کرد...مادرم گریه کرده بود!
_دستت درد نکنه مامان.
لب هامو روی هم فشار دادم تا جلوی قطره های اشکی که مادرم بدرقه راهم میکرد کم نیارم...
گونه اش رو بـ ـوسیدم...صورتش رو کنارصورتم نگه داشت ...گریه کردنش دست و دلم و میلرزوند...من سال هاست به نفس کشیدن کنارش عادت کردم...دل کندن از مامان مولود..حتی یه روزشم واسم سخت بود...مقصر این اشک هایی که میریخت من بودم...
_قربون اون چشمات برم...بغض نکن مادر
سمج ترین قطره ی اشکی که سراغ داشتم از گوشه ی چشمم بیرون پرید...سرمو پایین انداختم و مادرم و بغـ ـل کردم...
_مامان گریه نکن...دلم میگیره به خدا
عارف دستشو دور گردن یلدا خانوم حـ ـلقه کرده بود و هردو با چشم های خیس نگاهمون میکردن...من نباید اشک میریختم...مادرم طاقت گریه های منو نداره...
پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید...اشک هاشو پاک کردم و صورتشو بـ ـوسیدم...برام خیلی زحمت کشیده بود...همیشه آرزوم اینه که خدا به قدری بهم عمر بده که بتونم گوشه ای از زحمت هاشو جبران کنم...
.یلدا خانوم اسپند و دور سرم چرخوند...مامان مولود همچنان قربون صدقه ام میرفت
_عالی شدی مادر...دست داداشت درد نکنه...مدل موهات چقدر خوبه...از این به بعد همینطوری درست کن
یلدا خانوم با خنده زد پس کله ی عارف که جلوی آینه داشت موهاشو مرتب میکرد دور از چشم مامان مولود رد اشکو از چشم هام پاک کردم
_بذارید ببینم این پسر با من چیکار کرده...
عارف دست به سیـ ـنه از جلوی آینه کنار رفت...نگاهم از کت و شلوار خوش دوخت توی تنم به کراوات پهن و روشنم رسید...اما...
_عارف این مدل مو چیِ آخه؟
جمله ام تموم نشده بود که صدای خنده های بلند یلدا خانوم دراومد
_گفتم ببینه میکشتت عارف...عطا همیشه ساده موهاشو داده بالا...
عارف با قلدری نگاهم کرد
_خیلی ام خوبه..بدبخت رفتم ارایشگاه یه مدل دوماد دیدم تا یاد گرفتم..یلدا شاهده...الانم خیلی خوب شده...بغـ ـلاتو یه کم زدم...موهای بالاتم که اتو کشیدم دادم عقب...یه خورده اگه رفته بالا اون به خاطر مدشه...بعدم که همه رو دادم یه ور...از اون ورم دادم بالا!!! خیلی خوب شده
توصیفات عارف اتفاق حشتناک روی موهام و از بین نمیبرد...شونه رو برداشتم تا موهامو بخوابونم ولی جیغ یلدا خانوم دراومد
_بذار من درست کنم..تروخدا خرابش نکن...
با ناراحتی به مامان مولود نگاه میکردم که با گریه میخندید
@romangram_com