#ساغر_پارت_119

_نه فقط بغـ ـلاشو زدم...
_تو که به بالاشم ور میرفتی
_هان؟...آره ور رفتم ولی بالاش اندازه اش خوب بود...
توی دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا به حرف ساغر گوش ندادم و پیش آرایشگاه نرفتم...حداقل اونجا میتونستم غر غر کنم و نظر خودم رو بگم..به عارف روم نمیشد دستور بدم یا جلوی خواسته هاش مخالفتی کنم....
_اتو موی یلدا خانوم و چرا برداشتی؟
دستگاه و به برق زد و رو به روم ایستاد
_موهاتو اتو بکشم از این حالت دربیاد...بعدم تو کار من دخالت نکن...میخوام با خوشگل کردن تو از دل زن داداشم دربیارم!
کمی حرص خوردم...کمی که نه...زیاد...اونقدر که بریده بریده نفس میکشیدم ...عارف برای خودش اهنگ شاد گذاشته بود و از داخل اتاق با یلدا خانوم که پشت در نشسته بود حرف میزد...
_عارف از ریشه موش بذار لای اتو بعد چند ثانیه آروم بکش...
_یلدا جان مثل اینکه اون اوایل قبل اینکه تو دونه دونه ی موهامو بکنی موهامو با همین دستگاه درست میکردما...
_الهی قربونت برم من...الانم این کچلی بهت میاد
از بالای چشم هام به عارف نگاه میکردم که بابت این تعریف بی جای همسرش غرق خوشی و لذت شده بود
_همسر کی وقت آرایشگاه داری؟ میدونی که دلم میخواد از اون جاری های دوست داشتنی باشی!!
صدای خنده های مامان مولود بلند شد
_عارف...صد دفعه گفتم اینقدر به یلدا نگو جاری...بچه ام ساغر خوشش نمیاد از لقبا...
عارف با لب و دهنش قیافه ای اومد و گفت
_مامان مولود مادرشوهرم مادرشوهرای قدیم...عروس حق نداشت جلوشون پا دراز کنه...الان یلدا خوابیده سرشم رو پای شماست ...نه؟؟
صدای خنده های هر سه تاشون بلند شد...
بدجور دلم هوای ساغرو کرده بود...کاش میشد بهش زنگ بزنم و ببینم اون از آرایشگرش راضی ِ یا مثل من شده برج زهرمار؟!
عارف دوباره سشوار و روشن کرد...بعد از چند دقیقه ور رفتن به موهام یه اسپری و برداشت و روی سرم خالی کرد..
_این چی بود؟؟
امروز روز کتک خوردن من از عارف بود...با مشتش یه جوری روی شونه ام زد که سر جام خشک شدم...
_تافته بدبخت...چشمتو ببند تا کور نشدی...
دندون هامو روی هم میسابیدم از دست عارف و خنده های پشت در!!
_عارف ...مادر...بچه امو کور نکنی...اون عزیز دردونه ی منه
همین چند جمله ی کوتاه لبخندی به لـ ـبم آورد که دلم برای شیرینیش تنگ شده بود
_نه مامان مولود...عوضش دارم خوشگلش میکنم...دیگه باید از عروس سرتر باشه یا نه؟
مامان مولود...حتی جلوی منهم از عروسش تعریف میکرد...هربارم که حرف هاش درباره ی ساغر تموم میشد نوبت به یلدا خانوم میرسید و تعریف تمجید از عروس سابقش...منکه میدونستم تمام این کارها و حرف هاش برای مهربون کردن جمع پنج نفره ی ماست...قدیم و الایام ....هروقت از من تعریف میکرد..تا میدید عارف حالت صورتش داره عوضش میشه..فاعل جمله هاشو تغییر میداد و از اول تا آخر حرف هارو به عارف هم نسبت میداد...
زیر پوش سفید و نو رو از توی کشوم برداشت...
_پاشو بیا تنت کنم...بیا برادرِ داماد...
با خنده از روی صندلی بلند شدم و یه نفس راحت کشیدم

@romangram_com