#ساغر_پارت_113

_اذیت نکن عشقمو...کار داشته خونه...دیگه چیدمانش تموم شد به سلامتی
بعدم برگشت و یه چشمکی نثارم کرد...
_احیانا آقا عطا نفرمودن به شما که باید رژیم بگیری؟
با شنیدن حرف سامان و پشت بندش صدای خنده های بلند سهراب که معلوم بود داره به سمت اتاق من میاد وار رفتم!
_نخیرم...
سهراب دستشو رو شونه ی سامان گذاشت و دم گوشش چیزی گفت...بعدم رو کرد به منو گفت
_دو ماه وقت داری رژیم بگیری...حداقل ده کیلو باید بذاری زمین ...بابای خدابیامرز عطاهم مخالفت کنه من جلوش وایمیستم..مفهوم شد؟
چشم هام فرم گریه به خودشون میگرفت که نرگس اومد و کنارم ایستاد
_شما دوتا تا سه میشمارم از اتاق بیرون..یک...دو...
هرچی نرگس با حرص بیشتری اعداد و میشمارد اینا با خاطر جمع تری به ما میخندیدند...
_بحث نداریم ساغر..از این به بعد صبح و شب میریم پارک برای دو...فکرم نکن که با گفتن به عطا میتونی از اینکار منصرفم کنی.
انگشتشو تهدید وار به سمتم تکون داد و بعد از نطق گیرا و تامل برانگیزش از اتاقم بیرون رفت
سامان صورتش از خنده سرخ شده بود اما همچنان تلاش میکرد بی صدا بخنده...با حرص دو تا بازوهاشو تو دستم گرفتم و با قدرت تمام فشارش دادم..
_اینو تو کلتون فرو کنید عطا منو تپل دوست داره!!!
همین یه جمله کافی بود تا نرگس هم بهم بخنده و من از فرط عصبانیت یه جیغ بنفش سر همه بکشم و برای دفاع از خودم به حاج بابا پناه ببرم...
این چند وقت برعکس مامان مونس حاج بابا باهام مهربونی میکرد..انگار که فهمیده بود دختر یکی یه دونه اش داره از میره و میشه عروس مردم...منم تا میتونستم از این محبت یهو قلمبه شده سوء استفاده میکردم و علی الخصوص درمورد رژیم گرفتن...
حاج بابا با نظر سهراب مخالف بود و باهاش بحث کرد که دخترشو اذیت نکنه...اما از یه طرفم خودش ازم خواست که این چند وقت مراعات کنم و از این چاق تر نشم...به هرحال تو این دو سه ماه چهار پنج کیلو لاغر کرده بودم و کاملا توی اندامم مشهود بود...
نرگسم مخم و کار گرفت که برای پیدا کردن لباس عروس به مکافات میخوردم...چون دیر به خریدش اقدام کردم وقت اینو که به سایز خودم لباس عروس بدوزمم ندارم .
خداروشکر کردم باز سایز بالا و پایینم بهم میخوره...نرگس که سر خرید لباس عروس پدرش دراومد چون بالا تنه اش از پایین تنه اش کوچیک تر بود و مجبور شدیم تاپ لباس عروسشو یه سایز برداریم و دامنش و یه سایز دیگه...
شب به حرف های نرگس فکر کردم..پر بیراه نمیگفت...بهتر بود به هوای فک و فامیل عطاهم که شده دست به کار بشم و حسابی خودم و خوش هیکل کنم...بعدم که خرم از پل گذشت و مهمون بازی ها تموم شد و فقط من موندم و عطا به روند دلبرانه ی چاقیم ادامه میدم...یلدا اندام خیلی خوبی داشت...نباید بهونه دست بقیه بدم که یلدا رو از من سرتر بدونن...حتی تو اندام !
هیچ خوشم نمیاد بگن عروس تپله و به یلدا بگن عروس لاغره...به هرحال آدم تو هر مرحله از زندگیش باید حرف دیگرون هم درنظر بگیره.
بهتر بود در حد مرگ رژیم بگیرم...تا هم برادرهای خودم و ساکت کنم هم فامیل شوهر احتمالی رو...
ساعت یازده شب بود و من با وجود خوردن قرص خواب آور چشم هام مثل جغد بازِ باز بود...این پهلو به اون پهلو شدنم بیشتر گرسنه ام میکرد و صدای قار وقور شکمم در می اومد....
تو این یه هفته تا عروسی...شب ها از فکر و خیال چشم رو هم نمیذاشتم...درست مثل امشب...مراسم حنابندون دیشب خوب برگزار شد...بغیر از شام که عارف لعنتی دیر برای آوردنش رفت ...مهمون ها کم مونده بود از گشنگی زمین و گاز بزنن!
آقا بزن و بکوب قسمت مردونه بهش خوش گذشته بود و طبق ساعت مقرر برای آوردن غذاها نرفت...از اولم قرار بود سامان بره اما عارف خودش و نخود آش کرد که من میرم میارم...یکی دو تا از مهمون ها که بدون شام رفتند...مامان مولودم یه طوری وانمود میکرد که انگار ناراحته...ولی مهمون های خودش که بی شام نشدند..این وسط فامیلای بابای بدبخت من بودن که بدون شام رفتند و حرف و حدیثش موند واسه منِ بدبخت!
ویبره ی گوشیم و صدای وحشتناکش از جا بلندم کرد...
تو تاریکی اتاق دستمو روی میز کشیدم تا گوشی موبایلم و پیدا کردم و جواب دادم...
_الو...
_سلام...خواب که نبودی؟
با شنیدن صدای عطا سرم و روی بالش گذاشتم و چشم هامو بستم
_نه عزیزم...خوابم نمیبرد...تو چرا بیداری؟

@romangram_com