#ساغر_پارت_114

_منم خوابم نمیبره...نگرانی های تو به منم سرایت کرده...فرداشب که تموم بشه منم یه خواب راحت نصیبم میشه.
لبخند نصفه و نیمه ای روی لـ ـبم نشست...
_آره واقعا...میوه و شیرینی و بردید تالار؟
_آره..عارف برد!!
با شنیدن اسم عارف فاجعه ی دیشبش یادم اومد و کفری شدم
_من اگه نخوام عارف واسه ما کاری بکنه باید کیو ببینم؟ اون باز همه چیو خراب میکنه...بعدم با اون خنده ها مزحکش میره رو اعصاب من عطا...چرا نمیفهمی؟
صدای دادم بلند بود و برای بیدار نکردن اهالی خونه در اتاقم وبا پا بستم.
_ساغر ...تو هنوز سر ماجرای دیشب ناراحتی؟ عارف که عذرخواهی کرد...تموم شد رفت...دیگه برای چی با فکر کردن بهش اعصاب خودتو بهم میریزی؟
زانوهام و به سمت شکمم خم کردم و کف دست هامو به رون پام کشیدم...این چند وقت از بس راه رفته بودم پاهام نیمه های شب که میشد ضعف میرفت...اما مگه این چند وقت اعصاب من سرجاش بوده که درد بی درمون نگیرم؟
_به خاطر اینکه برادر شما عادت داره به خرابکاری..اون از ماشینی که قرار بود برامون بگیره و نگرفت...اون از کت شلوار جنابعالی و سایز مزخرفش اونم از شام دیشب...عطا بیخود ازش طرفداری نکن...تو که میدونی من چقدر حساسم...برای چی کارو به اون سپردی..داداشای من مردن که اون شده همه کاره؟
صدای بلند نفس کشیدنش رو که توی گوشی پیچید بیشتر از حد روی اعصابم رفت
_الان بهت برخورد حرف حق زدم؟
_...
_عطا با این حرف نزدنت داری روی سگ منو بالا میاریا...
_چی بگم وقتی حرف زدنم روی تو اثری نداره خانوم؟
تلفن و با حرص قطع کردم..دوباره میخواست با حرفاش منه ساده و بی زبون و خر کنه...
از دو طرف به موهام چنگ انداختم و در حد توانم کشیدمشون...مغزم داشت منفجر میشد از دست عطا...از دست این سکوتش...از دست خنده های مسخره اش که فقط برای بهم ریختن من کاربرد داره...
برادرش تو این دو ماه مدام در حال گند زدن بود و خودش و مادرش عین خیالشون نبود...باید از اول هم به سامان میسپردم...اون بیچاره که در خدمت من و نرگس بود این چند وقت...
با دوباره زنگ خوردن گوشیم تلفن و زیر بالشم گذاشتم ...
خیر سرم فردا روز عروسیم بود!!...همین امروز که برای اپیلاسیون بدنم رفته بودم آرایشگاه مریم جون بهم گفت کم حرص و جوش بخورم تا کرمی که دارم میزنم رو این دو تا جوش بیشعور اثر کنه و آثارش از روی چونه ام محو بشه...هر چند که میگفت با گریم هیچ اثری از جوش ها باقی نمیمونه اما مهم مردم نبودن که...همین یه ماهه ام سر این جوش ها جلوی عطا و بقیه مردم از خجالت...منی که صد سال یه بار جوش میزدم درست دم دمای عروسی هر دقیقه یه ورم جوش میزد...
دوباره صدای ویبره گوشیم در اومد..آخه این وسط تقصیر عطا چی بود که گیرِ آدم بی خیال و الکی سرخوشی چون عارف افتاده بود؟
_الو؟
_دوباره سلام!
لحن صداش به قدری ناراحت و دلخور بود که تو یه لحظه حس کردم اگه نفس عمیق نکشم از غم ناراحتی عطا خودم دق میکنم.
_فردا صبح با نرگس خودم میرم آرایشگاه..تو نمیخواد بیای...استراحت کن تا همون ساعت یک...
_نه خودم میام...پنج و نیم دم خونه اتون باشم خوبه؟
لحاف و دور خودم پیچیدم...لرز کرده بودم
_آره خوبه...عطا ماشین عروس و میخوای چیکار کنی؟
_همین پراید...
_حیف شد..خب مگه چی میشه ماشین بابامو...
_نمیشه!

@romangram_com