#ساغر_پارت_106

دست هاش از نـ ـوازش افتاد!...روی کمـ ـرم گرمای دستشو که دیگه حرکت نمیکرد و حس کردم...
با التماس و گریه نگاهش کردم....
_دروغ گفتم...
اشک ریختم و لب هاو ورچیدم
_نمیری یه وقت!
پلک هاشو روی هم فشار داد...صدای گریه ام بند اومد...من میمردم واسه نگاهش...واسه بوی تنش...واسه صداش...
_عطا...؟!
چشم هاشو باز کرد و کوتاه خندید..مهربون خندید و با انگشت دستش اشک هامو از صورتم کنار زد...هق هق گریه ام بند نمی اومد...حبس کردن نفس هام بی فایده بود...پیـ ـشونیش و به پیـ ـشونیم چـ ـسبوند...لبخند زد و من با گریه خندیدم...
_دیگه دوسم نداری؟
عطا با همون لبخند پهن روی لبش زمزمه کرد...
_بیمار خنده های توام...
گوشه ی لـ ـبم و که بـ ـوسید...گریه ام بند اومد و قلـ ـبم شروع به تپیدن کرد...
_بیشتر بخند...
لبخند زدم اما این بغض سر بسته شدن نداشت...
_نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم!
دوباره بغـ ـلم کرد و اینبار جای خودش و با من عوض کرد...دیوار سرد اتاق کمـ ـرم و که از دست های عطا حسابی گرم شده بود خنک کرد...
دست هامو دور گردنش حـ ـلقه کرده بودم و یه دل سیر گریه کردم...گریه کردم و اون فقط باهام حرف زد و قربون صدقه ی این سگِ بداخلاق رفت!...
_یه خورده از اشکای تو رو بریزن تو زاینده رود از خشکی درمیاد...
خندیدم و با گریه سرم و از روی سیـ ـنه اش برداشتم.
_یه خورده از صبر تو رو من داشتم دنیامون گلستون میشد...
روی چشمم و بـ ـوسید و بعد لپ های خیس از اشکم و ...
_دنیای من با تو گلستون شده...
لب هامو کوتاه بـ ـوسید...کاش ازم دور نمیشد
_عطا؟!
_جانم؟
دوباره گوشه ی لـ ـبم و بـ ـوسید...
_از چشمت نیفتم با این کارام؟
با بغض گفتم و بلافاصله بعد از تموم شدنش زدم زیر گریه...چشم هام تار میدید عطارو...لبخند روی لبش بود...پس هنوز دوستم داره...پس هنوز باید امیدوار باشم؟!
کف دو دستش و کنار صورتم گذاشت...لبخند زد و نگاهش از چشم هام به لـ ـبم رسید...میلرزید از گریه اما...اما...وقتی لب هامو بین لب هاش قفل کرد جای لب هام دلم لرزید...با همه ی محبتش منو میبـ ـوسید و با همه عشقی که بهش داشتم همراهیش کردم.
به موهاش چنگ می انداختم و اون با همه ی صبری که ازش سراغ داشتم با بی صبری تمام جای جایِ صورتم و میبـ ـوسید....
*****

@romangram_com