#ساغر_پارت_105
نمیدونست اوج بی شعوریِ وقتی که من بهش نیاز دارم و نیست!
_کجا؟
وارد اتاق شدم و از پشت در مانتوم و برداشتم...تنم کردم و تند تند دگمه هاشو بستم
_ساغر کجا میخوای بری؟
پشتم و بهش کردم و با آستین مانتوم اشک هامو از صورتم پاک کردم...
_برای چی گریه میکنی؟
شالم و از دستش کشیدم و روی سرم انداختم...صورتم سرخ شده بود...جلوی عطا کوچیک شده بودم...بدتر از اینم میشد؟
_برو کنار
جلوی در ایستاده بود و بالا تنه اشو به دیوار تکیه داد
_نمیذارم
بی طاقتیم باعث شد پا بکوبم به زمین و داد بزنم
_برو کناااار
جلوی چشم های پر از اشک من فقط سرشو به چپ و راست تکون داد
_تا نگی چته نمیذارم از این در بری بیرون...جدی ام ساغر!
دوست نداشتم جلوش اینطور به گریه بیفتم...تو بدترین شرایطم به فکر زیادی باز شدن دهنم موقع گریه بودم! زشت نشم یه وقت؟!
_برو کنار...میخوام برم خونه امون
دست هاشو بغـ ـل کرده بود و تو یه آرامش مزخرف به اشک های من میخندید!
_خونه ی تو همینجاست...گریه ات تموم شد حرف میزنیم
از اینکه میدید بال بال زدنم و میخندید به حد مرگ عصبانی شدم...به سمتش هجوم بردم و محکم به سیـ ـنه اش زدم
_منو مسخره میکنی؟ به من میخندی؟
مچ هر دو دستم و گرفت و منو به سمت خودش کشید...پاهامو روی زمین محکم فشار دادم تا نتونه تکونم بده اما زورش از منی که به شدت گریه میکردم و همه وجودم بابت هق هق هام ضعف میرفت بیشتر بود
_نکن اینکارو با خودت...این دنیا ارزش اشک های تو رو نداره...مگه من مردم که جلوی چشم هام زار میزنی؟
سرم و به سیـ ـنه اش فشار میدادم و با دست هام به پهلوش چنگ مینداختم تا ولم کنه...من این بغـ ـل کردن اجباری...این مرد اجباری و نمیخواستم
_ازت بدم میاد...توام مثل بابامی...مثل سهراب...مثل همه اونایی که یه عمر به حرفشون زندگی کردم...بدم میاد ازت!
بیشتر توی آغـ ـوشش فشارم داد و بلند تر زیر گریه زدم...
من از مـ ـستی نگاهش بدم می اومد ...مگه نه؟...من از صدای آروم و دلنشین متنفر بودم...مگه نه؟...من از این ساغرجان ساغر جان گفتن حالم بهم میخورد مگه نه؟...من از این چند وجب جا که سرم و گذاشتم روش متنفرم مگه نه؟
_ولم کن عطا...
سرش و کنار صورتم گذاشت و با خنده ی آرومی گفت
_تو اگه از من بدت بیاد که من میمیرم.
ناخن های دستم و به پهلوش فشار دادم
_برو بمیر...
@romangram_com