#ساغر_پارت_104
حرفم کامل نشده بود که انگشت دستشو روی لـ ـبم گذاشت
_ساغر...
دستشو پس زدم و از اتاق بیرون رفتم...پشت سرم داشت می اومد که نگاهم به خرید ها و دو جعبه ای که گوشه پذیرایی بود افتاد...
_میشه بگی چی تو رو ناراحت کرده؟
روی مبل نشستم و اون جلوم دست به کمـ ـر واستاد
_عطا خودتو نزن به جاده خاکی...یلدا باید به گوشت رسونده باشه اظهار فضل های مامانتو!
لبخند محوی زد و جلوتر اومد
_یعنی به خاطر یه آهنگ تو جشنمون اینهمه داری به خودت فشار میاری؟
_فقط این نیست!
_من مخالفتی ندارم تو قسمت خانوم ها آهنگ پخش بشه...وقتی خودمم قمیشی گوش میدم و داریوش...حالا چه فرقی واسم داره...مادرمم حرفی نداشته...باهاش حرف زدم...خودش گفت هرچی ساغر بگه...باور کن اون بدون منظور حرفشو زده...ولی فقط برای اینکه از سوء تفاهم درت بیارم میگم که مامان مونس به مامانم گفته بود تو عروسی سامان به خاطر آهنگ حاج بابا خیلی ناراحت شده بوده...از مامانم خواسته بوده که این حرفو از جانب خودش بزنه تا شاید تو منصرف بشی که تو مراسم آهنگی پخش بشه...! نمیخواستم بهت بگم اما وقتی حرفایی که به مامان مولود زدی شنیدم و بعد از دیدن رفتار امروزت به نتیجه رسیدم بهتره بدونی که از طرف خانواده ی
خودت این پیشنهاد شده بوده!
همینم مونده بود جلوی عطا و مامان مونس و یلدا ضایع بشم!....آخه چرا مامان باید این حرفو به اونا میزد...آخه چرا به خودم نگفته بود...یادمه حاج بابا واسه همون بزن بر*ق*ص جلوی تالار و توی حیاطم خیلی به سامان اخم و تخم کرد...ولی یادم نمیاد سر آهنگ گذاشتن چیزی گفته باشه...اما عطا مگه دروغ میگه؟
_ساغر جان؟؟ بهتر نیست اول با خانواده ی خودت در این رابطه حرف بزنی بعد چوب برداری و سمت خانواده ی من بگیری؟!
با عصبانیت به صورتش نگاه کردم...اونم کم عصبانی نبود..چنگی به موهاش زد و روی مبل نشست
_ببخشید...منظوری نداشتم!...
یه جورایی عطا با محکم حرف زدنش نوک زبونم و چید...سرم و انداختم پایین و به پاهام که با ضرب تکونشون میدادم خیره شدم
_امروز عصر بریم واسه سفارش لباس عروس؟
سرم و به نشونه "نه " تکون دادم ...
_پس بریم سفره عقد های تالار و ببینم؟
همون کارو تکرار کردم...صدای بیرون فرستادن نفس هاش بلند بود...
_ناراحت شدی؟
ناراحت شده بودم!...ناراحت از همه...از عطا که نیست! از عطا که فقط همون اوایل بود! از مامانم که همیشه سایه اعتقاداتش تو زندگیم هست!...همیشه آرزو داشتم برادرهامو بغـ ـل کنم..سرم و بذارم رو سیـ ـنه اشون...نـ ـوازشم کنند...اما وقتی به بلوغ رسیدم و سیـ ـنه هام بزرگتر شد مامان یه روز که سامان و بغـ ـل کرده بودم منو کشید کنار و بهم گفت بار آخرم باشه که اینجوری داداشمامو بغـ ـل میکنم!...اولش نفهمیدم چی میگه..فکر کردم شوخی ولی بعدش بهم گفت حالا که بزرگ شدم نباید برادرها و بابامو طوری بغـ ـل کنم که متوجه بزرگی سیـ ـنه هام و رشدم بشن!
از همون روز تا مدتی نسبت به بابام و برادرام حس بدی داشتم...یعنی فکر میکردم نگاهشون پاک نیست..درست نیست..سالم نیست!...همه اش خودم و با شال و میپوشوندم...
یه روز که تو مدرسه به معلم پرورشیمون گفتم حرف مامانو یه جور دیگه ای برام معنی کرد...بهم گفت قدیمی ها و اعتقادات پاک و نابشون با زندگی امروز ما متفاوته...هرچند اونم نظر مادرمو داشت...اما هیچکدوم نفهمیدن که از اون موقع به بعد...بابام شد یه غول!
شد یه مرد که من نباید بهش نزدکی میشدم...برادرهامم که...اگه رفتارهای سامان و بیرون رفتن هامون و شوخی های پنهانیش نبود مثل سهراب رابطه امون سرد و جدی میموند...
مادرم نفهمید که یه وقتایی دوست دارم به یه مرد تکیه کنم...چه اشکال داشت اون مرد برادرم بود یا پدرم؟
بعد اون نوبت رسید به لباس پوشیدن هام تو خونه...چون سفید بودم و چاق مامانم نمیذاشت بغیر لباس های آستین کوتاه یا بلند چیزی بپوشم...حتی تاثیرش به لباس هایی که تو مهمونی های زنونه ام میپوشیدم رسید!...احساس میکردم همه زنانـ ـگیم و باید از چشم همه دور نگه دارم...مادرم ازم خواسته بود...قرار بود دست نخورده و ناب بمونه واسه شوهرم!!
شوهرم؟؟...شوهری که نیست؟...که صبح تا شب دنبال کارِ یا تو صف نماز جماعت؟
جمعه بهش گفتم بیا خونه امون من تنهام...بهم گفت میخوام برم نماز جماعت...نذر دارم!
چقدر بی تابش بودم...چقدر دلم میخواست بغـ ـلم کنه و باهام حرف بزنه...اما نیومد...نیومد و هربارم که می اومد خونه امون در اتاق و باز میذاشت یا هیچ جایی با من تنها نمیموند...حتی تو حیاط!
این دقیقا همون رفتاری بود که مامان مونس جلوی خاله هام با افتخار گفت و از سر به زیری دامادش تعریف کرد...اینکارو احترام میدونست و شعور...
@romangram_com