#ساغر_پارت_103
به کارم ادامه دادم اما همه اش دلم پیِ صدای پاهاش بود که پشت سرم ایستاد
_خسته نباشی
دست هاشو از دو طرف روی میز گذاشت...انگار که منو از پشت بغـ ـل کرده باشه!
_مرسی...توام!
سرشوپایینتر آورد و چونه اش رو روی شونه ام گذاشت...
_منم چی؟
هوای نفسش که به گردنم میخورد قلقلکم میداد...
_خسته نباشی...چه عجب وقت به من رسید...نماز شکر یادم نره بخونم
وقتی سرشو توی گردنم فرو برد و خندید کرم مرطوب کننده از دستم افتاد ...ولی خیلی زود به خودم اومدم و برداشتمش
_بداخلاقی بهت نمیاد...
سرمو عقب کشیدم..همینکه میفهمیدم داره از این فاصله نزدیک نگام میکنه و جوش هامو میبینه عصبانیم میکرد!
_به توام اینکارا نمیاد...
سرشو عقب کشید و صاف ایستاد
_کدوم کارها...اینکه زنمو میخوام بغـ ـل کنم کار بدیِ؟
حالا که لحنش جدی شده بود بهترین فرصت بود تا دعوا شروع بشه
_نه... اینکه میخوای با بغـ ـل کردن زنتو خر کنی!
جعبه ی سایه آراشم و از دستم گفت و رو میز گذاشت
_ساغر عزیزم...میشه به خودت و من توهین نکنی؟
این مدلی که شروع میکرد به حرف زدن احساس میکردم داره با یه خنگ و بچه صحبت میکنه
_نه بس نمیکنم!...تازه میخوام شروع کنم عطا
دستشو دور بازوم انداخت
_بلند شو پس حرفاتو بزن...
یه ضربه به میز زدم و بلند شدم...رو به روش که ایستادم تازه یادم افتاد چهار روز از آخرین دیدارمون میگذشت...چقدر دلم براش تنگ شده بود و چقدر دل اون برای من تنگ نشده بود!
_تو این چند روز چرا نیومدی منو ببینی
_تو این چند روز چرا نیومدی منو ببینی
با لحن آروم و درست برعکس من باخونسردی گفت
_نمیشه که دم به دقیقه بیام خونه اتون...تو یه برادر بزرگتر تو خونه داری که دوست منه! خونه ی ماهم که عارف و یلدا هستن...نمیشد عزیزم
_آهان...پس چون اونا بودن من و تو یه بیرونم باهم نمیتونستیم بریم؟!
دست هاشو بغـ ـل کرد و تو سکوت نگاهم کرد...دست به ته ریش کم صورتش کشید و سر تکون داد
_حق با توئه...من زیادی درگیر کارم شدم...نباید از تو غافل میشدم
_عطا همین امروز تکلیف منو مشخص میکنی...وگرنه اون روی سگ من...
@romangram_com