#سفر_به_دیار_عشق_پارت_366
سروش با کلافگی میگه: ترنم الان وقت این حرفا و لجبازیها نیست... بگو اینا کی هستن شاید تونستم یه غلطی کنم
-تو اون بیرون نتونستی هیچ کار کنی بعد توی این اتاق که هیچ راه فراری نیست میخوای چیکار کنی؟
سروش: ترنم
نفسمو با حرص بیرون میدمو میگم: خودم هم دقیقا نمیدونم فقط یه حدسایی میزنم
سروش با حالت گنگی نگام میکنه
ماجرای پارک و تعقیب خودرو و عکسای ایمیل شده رو براش تعریف میکنم
با تمسخر میگه: انتظار داری باور کنم؟
-نه بابا... من غلط بکنم همچین انتظارایی از جنابعالی داشته باشم
سروش: مسخرم میکنی؟
-نه دیدم جو زیادی سنگین شده گفتم یه خورده جوک بگم بخندیدیم
سروش میخواد چیزی بگه که با لحن خشنی میگم: من احمق رو بگو که دارم واسه تو حرف میزم
از روی زمین بلند میشمو بی توجه به سروش به سمت پنجره میرم... یه پنجره ی کوچیک که حفاظ داره... ارتفاعش هم از زمین زیاد به نظر میرسه... داخل حیاط دیده میشه... با اینکه دوست ندارم سروش توی دردسر بیفته اما یه جورایی خوشحالم... خوشحال از اینکه کنارمه... اینجا تنهایی خیلی ترسناک به نظر میرسه
romangram.com | @romangram_com