#سفر_به_دیار_عشق_پارت_367
صدای سروش رو میشنوم
سروش: این وقت شب نزدیکای شرکت چیکار میکردی؟
بدون اینکه جوابشو بدم نگاهمو از بیرون میگیرمو روی زمین میشینم... به دیوار تکیه میدمو چشمام رو میبندم... درسته سروش کنارمه... اما الان نگرانیم دو برابر شده... میترسم بلایی سرش بیارن... هم خوشحالم هم ناراحتم... خودم هم نمیدونم چی میخوام
سروش: با توام؟
با کلافگی چشمامو باز میکنمو میگم: اه... خستم کردی... گوشیم رو جا گذاشته بودم اومدم بردارم
سروش: واقعا نمیدونی اینا کی هستن؟
-چرا میدونم... از دوستای دوست پسر سابقم هستن اومدن تلافیه خیانتهایی که در حق اون بیچاره کردم رو سرم در بیارن حالا که به جوابت رسیدی برو دنبال راه فرار باش
سروش: ترنم
-چیه؟... مگه دنبال چنین جوابایی نیستی؟... اول و آخر که تو حرف خودت رو میزنی... پس این سوال پرسیدنات واسه ی چیه؟
متفکر نگام میکنه
زمزمه وار میگم: ایکاش به پلیس خبر میدادی
سروش: اون لحظه نمیدونستم دارم چیکار میکنم... دستپاچه شده بودم... ولی فکر نکنم اونقدرا هم موضوع جنایی باشه... تو زیادی موضوع رو گنده کردی
romangram.com | @romangram_com