#سفر_به_دیار_عشق_پارت_364

آهی میکشمو و هیچی نمیگم... تو این موقعیت هم دست از شک و تردید بر نمیداره... باز مثله همیشه دلم رو میسوزونه

سروش از روی زمین بلند میشه... به سرعت خودش رو به من میرسونه و شروع به باز کردن طنابهایی که دور دست و پاهام بسته شدن میکنه

بعد از باز کردن طنابها اونها رو گوشه ای پرت میکنه و جلو میشینه... تو چشمام زل میزنه و بهم میگه: ترنم اینا کی هستن؟... چی از جونت میخوان؟

با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرمو و میگم: هر وقت فهمیدم خبرت میکنم

سروش: ترنـــم

-چیه؟ وقتی نمیدونم انتظار داری چه جوابی بهت بدم

سروش: انتظار داری باور کنم؟

-من خیلی وقته دیگه از تو یکی هیچ انتظاری ندارم

سروش: ترنم رو اعصاب من راه نرو

-من به اعصاب تو چیکار دارم... اونقدر بیکار نیستم که بخوام رو اعصاب نداشته ی جنابعالی پیاده روی کنم

سروش: ترنــــم

-کوفت... هی برام ترنم ترنم میکنه


romangram.com | @romangram_com