#سفر_به_دیار_عشق_پارت_363
با ترس به سروش نگاه میکنم
صدای چندش آور نیما رو میشنوم که با تمسخر رو به من میگه: از تنهایی در اومدی... فعلا خوش بگذرون که بعدا باهات کار داریم
سروش با خشم به چشمام زل میزنه... نگاهم رو از سروش میگیرمو به نیما نگاه میکنم... با تمسخر به حرکات من و سروش خیره شده... پوزخندی رو لباش خودنمایی میکنه
پرهام: نیما بیا کارت دارم
نیما: شب خوبی رو برای شما در هتل صفر ستاره آرزومندم... تا میتونید هوا میل کنید و اصلا هم فکر صورتحسابش نباشید
پرهام:نیمـــــــــــا کدوم گوری هستی؟
نیما: اومدم بابا... اگه گذاشتی دو کلمه حرف بزنم
بعد با شیطنت ادامه میده: داشتم میگ......
پرهام: نیما بلند شم کشتمت
نیما با اخمایی در هم در رو میبنده و غرغر کنون از در دور میشه: اه.... بمیری پرهام... بمیری
با صدای سروش به خودم میام
سروش: دوباره یه گند دیگه زدی... آره؟... یعنی تو نمیخوای آدم بشی؟... این ارازل و اوباش با تو چیکار دارن ترنم؟... باز چیکار داری؟
romangram.com | @romangram_com