#سفر_به_دیار_عشق_پارت_352
ماندانا: نمیدونم والا... تو فکر کن حماقت.. گیر دو تا خل و چل افتادم ... هم امیر هم مهران بر این عقیده هستن که نباید از پدرهای گرامی کمکی گرفته شود
-یه جور میگی انگار خودت سالمی
ماندانا: نه تو رو خدا نگو فکر کردی من هم مثله اون دو تا خل و چلم
- فکر کردم مطمئنم... تو خودت از همه خل و چل تری.... اصلا بذار یه جمله بگمو خیالت رو راحت کنم تو سر دسته ی همه ی خل وچلایی... هرچند از توی خل و چل داشتن چنین برادری بعید نبود
ماندانا: ترنـــم
-چیه؟... مگه دروغ میگم... همین امیر بدبخت هم از همنشینی با تو به این وضع دچار شده
ماندانا: کافر همه را به کیش خود پندارد
میخندمو هیچی نمیگم
ماندانا: بخند ترنم خانم... بخند ولی یادت باشه نوبت من هم میشه که بهت بخندم... اصلا میدونی چیه حق نداری تو شرکت شوهر جونم و داداش جون جوجونیم کار کنی... اصلا هم سفارشت رو نمیکنم... از پارتی بازی هم خبری نیست
بعد هم زبونش رو برام بیرون میاره... عاشق این بچه بازیاش هستم
-برو بابا... من به امیر بگم سه سوته استخدامم میکنه
ماندانا: من هم به مهران میگم یه سوته اخراجت کنه
romangram.com | @romangram_com