#سفر_به_دیار_عشق_پارت_351

با لبخند تلخی ادامه میدم:بعضی حرفا رو نمیشه گفت باید خورد...ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت ،نه میشه خورد ..میمونه سردلت..میشه دلتنگی میشه بغض..میشه سکوت!!

اشک تو چشماش جمع میشه

-این جمله رو خیلی دوست دارم... حرف دله من رو میزنه

با بغض میگه: ترنم این زندگی حق تو نیست... چرا هنوز دوستش داری؟ آخه چرا؟... اگه من بودم محل سگ هم بهش نمیذاشتم

آهی میکشمو هیچی نمیگم

آهی میکشمو هیچی نمیگم

بیخیال سروش میشه و میگه: از آقای رمضانی اصلا انتظار نداشتم

-بیخیال... اون بدبخت هم از چیزی خبر نداره وگرنه مجبورم نمیکرد

ماندانا: تو این دوره زمونه هیچکس رو نمیشه شناخت... حتما با امیر صحبت میکنم... امیر و مهران میخوان با همدیگه یه شرکت تاسیس کنند... از همین حالا خودت رو استخدام شده فرض کن

میخندمو میگم: اونوقت جنابعالی چه کاره ای

با افتخار میگه: مثلا نسبت دو طرفه دارما

- داداشت چرا تو شرکت بابات کار نمیکنه


romangram.com | @romangram_com