#سفر_به_دیار_عشق_پارت_350

دست دراز میکنمو شربت رو برمیدارم... ماندانا با نگرانی بهم زل زده... چند جرعه از شربت رو میخورمو میگم: تو این مدت اتفاقای زیادی افتاده... بعضی مواقع خیلی میترسم... خیلی

ماندانا: من که آخرین بار باهات تماس گرفتم همه چیز خوب بود... البته منظورم از خوب این بود که اتفاق خاصی نیفتاده بود... به جز مهمونی و.....

میپرم وسط حرفشو میگم: همه چیز از اون مهمونیه لعنتی شروع شد... البته قبلش هم یه چیزایی شده بود ولی فکر نمیکردم اونقدر مهم باشه... اما مثله همیشه اشتباه میکردم

ماندانا: تو که جون به لبم کردی... بگو چی شده؟

سرمو با ناراحتی تکون میدمو شروع به تعریف ماجرا میکنم... همه چیز رو واسش تعریف میکنم... از سروش گرفته تا ماجرای دکتر... ماندانا با دقت به حرفام توجه میکنی... بعد از تموم شدن حرفام شروع به فحش دادن به سروش میکنه

ماندانا: ترنم به خدا سروش یه آدم روانیه

-ماندانا

ماندانا: چیه... مگه دروغ میگم؟... پسره ی دیوونه

سرمو بین دستام میگیرمو میگم: تمومش کن مانی...

با لحن آرومی میپرسه: هنوز هم دوستش داری؟

با پوزخند میگم: چه فرقی میکنه... بعضی حرفا بهتره هیچوقت گفته نشن

ماندانا: ترنم


romangram.com | @romangram_com