#سفر_به_دیار_عشق_پارت_349

ازهمونجایی که نشستم داد میزنم: حالا کجاست؟ نمیبینمش

ماندانا: با مامان بزرگش رفته خونشون





-راستی چرا کسی اینجا نیست؟

ماندانا: قرار شد امشب یه جشن خونه ی پدرشوهرم واسه ورود ما بگیرن

با یه سینی شربت از آشپزخونه بیرون میادو میگه: تو هم دعوتی

-خودت که میدونی نمیتونم بیام

ماندانا: بیخود... خیلی هم میتونی

-باور کن شرایط خونه خیلی بده... شاید مجبور بشم ازت کمک بگیرم... باز به مشکل برخوردم

با تعجب نگام میکنه شربت رو روی میز میذاره و مبل مقابل من رو برای نشستن انتخاب میکنه

ماندانا: نگرانم کردی؟... چی شده ترنم؟


romangram.com | @romangram_com