#سفر_به_دیار_عشق_پارت_348

ماندانا اخمی میکنه و میگه: اه... دلسوزی رو تمومش کن... اگه به تو باشه واسه ی سوپور محله هم دل میسوزونی

دستم رو میکشه و با خودش به داخل خونه میبره

ماندانا: برو بشین.. برم یه شربت درست کنم

-ماندانا بیخیال شربت شو... هر وقت.........

ماندانا: خودم هم تشنمه... برو بشین زود میام

سری تکون میدم... شکلاتا رو به طرفش میگیرمو میگم: برای امیر ارسلان خریدم... هنوز هم از این شکلاتا دوست داره؟

ماندانا: دیوونه... این چه کاری بود؟

شونه ای بالا میندازمو میگم: دو بسته شکلات که دیگه این حرفا رو نداره

شکلاتا رو از میگیره و نگاهی بهشون میندازه میگه: عاشقشونه... حاضره نهار و شام نخوره ولی محاله از این شکلاتا دست بکشه

همونجور که حرف میزنه پشتش رو به من میکنه و به سمت اشپزخونه میره

ماندانا: نمیدونم این شکلاتا چی دارن که امیر ارسلان این همه از اینا میخوره... اینقدر که این شکلاتا رو دوست داره من و باباش رو دوست نداره

به سمت مبل میرمو یکی رو واسه نشستن انتخاب میکنم


romangram.com | @romangram_com