#سفر_به_دیار_عشق_پارت_347
با بغض میگه: اه... باشه بابا
با لحن غمگینی ادامه میده: خیلی دلم برات تنگ شده بود ترنم... خیلی زیاد
مهران و امیر فاصله ی چندانی با من و ماندانا ندارن... آروم آروم به طرف ما میان
به آرومی میگم: منم خیلی دلتنگت بودم گلم... خیلی بیشتر از تو
با لحن تخسی میگه: نه خیر... من بیشتر دلتنگت بودم
مهران و امیر حالا دقیقا جلوی من و ماندانا واستادن و با لبخند نگامون میکنند
ماندانا رو از آغوشم بیرون میارمو یه بار دیگه با مهران و امیر سلام میکنم... امیر با ناراحتی به صورتم نگاهی میکنه و سعی میکنه چیزی به روی خودش نیاره... اما مهران با تعجب اشکارا به صورت من خیره میشه... ماندانا که وضع رو اینطور میبینه میگه: امیرجان با مهران برو چند کیلو شیرینی بخر میدونی که از فردا اینجا کاروانسرا میشه
امیر که تا ته موضوع رو میگیره سری تکون میده و میگه: مهران جان راه بیفت
مهران با تعجب میخواد چیزی بگه که امیر دستش رو میکشه و میگه: با اجازه
سری تکون میدمو چیزی نمیگم
ماندانا با خنده میگه: میبینی چه جوری دنبال نخود سیاه فرستادمشون
-گناه داشتن طفلکیها
romangram.com | @romangram_com