#سفر_به_دیار_عشق_پارت_346
به زور از بغلش بیرون میارمو میگم: گم شو اونور... تف مالیم کردی... این چه وضعه مهمون نوازیه... چنان در رو باز کردی که من فکر کردم زلزله اومده... بعد هم که مثله این آدمخوارا به سمت من هجوم میاری... رفتی اونور آدم نشدی هیچ بدتر هم شدی برگشتی...
ماندانا همونجور مات من شده
صدای خنده ی امیر و اون مرد غریبه رو هم میشنوم... نگاهم بهشون میفته... با دیدن مرد غریبه تازه متوجه میشم که اون طرف مهران بوده... با خجالت سری براشون تکون میدم و بهشون سلام میکنم
امیر و مهران نیز همونطور که میخندن جوابمو میدنو آروم آروم به طرف ما حرکت میکنند
ماندانا با ناراحتی میگه: ترنم صورتت چی شده؟
حرف تو دهنم میمونه... اصلا یاد صورتم نبودم... هر چند یه خورده بهتر شده و از دور زیاد معلوم نیست ولی از نزدیک کاملا پیداست
یه لبخند زورکی میزنمو میگم: چیز مهمی نیست
ماندانا: کجاش مهم نیست... ببین چه بلایی سر صورتت اومده
اشک تو چشمش جمع میشه و دوباره بغلم میکنه و زمزمه وار میگه: بعد از اون مهمونی چه بلایی سرت آوردن ترنم؟...نکنه قبل از مهمونی هم مشکل داشتی بهم نمیگفتی؟... آره... الهی بمیرم برات...
-آروم باش مانی... داداش و شوهرت دارن بهمون نزدیک میشن
همونجور که تو بغلمه میگه: به جهنم
-مانی
romangram.com | @romangram_com