#سفر_به_دیار_عشق_پارت_353

بعد هم با لحن مسخره ای ادامه میده: دلت بسوزه

میخندم سرمو به نشونه تاسف براش تکون میدم

بعد از کلی بگو و بخند و شوخی ماندانا میگه: خارج از شوخی خیلی خوشحالم بالاخره تصمیم گرفتی مستقل بشی... هر چند از لحاظ مالی مستقل بودی ولی باز هم بهتر بود جدا زندگی میکردی

-ماندانا خودت که بهتر میدونی توی این کشور زندگی واسه ی یه دختر مجرد خیلی سخته...کجا به یه دختر مجرد خونه اجاره نمیدن؟... در فرض که اجاره دادن با این حقوق بخور نمیر که همین حالا هم به زور تا آخر ماه نگهش میدارم کجا رو اجاره میکردم... الان هم اگه تو نبودی باز باید تو همون خونه میموندم یا به زور ازواج میکردم

ماندانا: تقصیر خودته... من که بهت گفته بودم کمکت میکنم

-فکر میکردم مونا مادرمه... فکر میکردم دوستم داره... دوست نداشتم با رفتنم بیشتر اذیتش کنم

ماندانا: خیلی ازش بدم اومد

-نباید اینجور قضاوت کرد... هر چی باشه قبلا برام مادری کرده

ماندانا: اون مادری کردنش تو سرش بخوره

-ماندانا

ماندانا: کوفت... خستم کردی... اون از اون بنفشه ی مارموز که بیخودی هواشو داشتی... اون از سروش که بیخودی طرفش رو میگیری... این هم از مونا که بیخودی بهش حق میدی... همین کارا رو میکنی هر غلطی دوست دارن میکنند دیگه... نکنه واقعا باورت شده گناهکاری؟... ترنم به خودت بیا هیچکدوم از این آدما حق ندارن بهت بد و بیراه بگن

- اشتباه نکن ماندانا... من به کسی حق نمیدم... از کسی هم طرفداری نمیکنم... ولی من یه روزی همه ی این افراد رو میپرستیدم... بنفشه... سروش... مونا... اسطوره های زندگیم بودن


romangram.com | @romangram_com