#سفر_به_دیار_عشق_پارت_333
گوشی رو قطع میکنمو سرجاش میذارم... چشمامو میبندمو دستم رو روی قلبم میذارم... قلبم تند تند میزنه... چند تا نفس عمیق میکشمو چشمام رو باز میکنم... به سمت میزم میرمو کارت دکتر رو هم توی کشو کنار کارت سروش میذارم... کشو رو میبندم و نگاه آخر رو به عکسها میندازم
زیر لب زمزمه میکنم: ترسو بودن بسه... تا کی میخوای حرف بشنوی؟
به سمت در اتاقم حرکت میکنمو کلید رو توی قفل میچرخونم... در باز میشه و من با ترس از اتاقم خارج میشم... کسی توی سالن نیست... با ترس ولرز به سمت اتاق طاهر میرم...
... بعد از رسیدن به در اتاقش چند ضربه به در میزنمو منتظر اجازه ورودش میشم... بعد از چند لحظه در اتاق طاهر باز میشه و طاهر با چهره ای متعجب جلوی در ظاهر میشه... لابد از اینکه کسی در زده تعجب کرده... تو این خونه همه بی اجازه وارد اتاق میشن... در زدن تو کار کسی نیست... با دیدن من اخماش تو هم میره و با جدیت میگه: چی کار داری؟
با ترس و لرز نگامو ازش میگیرمو میگم: داداش یه چیزی شده
طاهر: سرتو بالا بگیر
با نگرانی نگاش میکنم که از جلوی در اتاقش کنار میره و با دست به داخل اتاقش اشاره میکنه...
همینجور بهش نگاه میکنم که بازوم رو میکشه و من رو به داخل اتاق خودش هل میده... در رو میبنده و میگه: سریع بگو... کلی کار سرم ریخته
از برخوردی که باهام داره ته دلم بیشتر خالی میشه... با اون حرفایی که به مونا زده بود فکر میکردم به خورده رابطه اش باهام بهتر شده
با صدای دادش به خودم میام
طاهر: میگم چه مرگته... حرفت رو بزن و برو
با صدای لرزون شروع به تعریف ماجرا میکنم... با پوزخند نگام میکنه و هیچی نمیگه... نه دادی نه فریادی... نه سوالی... هیچی نمیگه... فقط نگام میکنه... بعد از تموم شدن حرفام دستاش رو تو جیبش میکنه و با آرامش عجیبی تو چشمام زل میزنه
romangram.com | @romangram_com