#سفر_به_دیار_عشق_پارت_334

نمیدونم چرا؟... ولی من این آرامش رو دوست ندارم... حس میکنم آرامش قبل از طوفانه... با خونسردی چند قدم به طرف من برمیداره و با پوزخند میگه: دوباره شروع کردی

همین یه جمله ش کافیه تا بفهم که ترسام بی مورد نبود... همین یه جمله اونقدر ته دلم رو خالی میکنه که از همه ی حرفایی که زدم پشیمون میشم...

طاهر بدون توجه به حال من ادامه میده: نکنه واقعا نقشه ی خودت بود تا سروش رو هوایی کنی یه بلایی سرت بیاره

اشک تو چشمام جمع میشه... یه لبخند تلخ به لبم میاد

زمزمه وار میگم: میدونی اشتباه من چیه؟

متعجب از حرفم چیزی نمیگه

-اشتباه من اینه که اون موقعی که باید حقیقت رومیگفتم ترسیدمو نگفتم ولی امروزی که باورم نداری و من نباید حرفی از حقیقت میزدم ترس رو کنار گذاشتمو گفتم

بهت زده نگام میکنه... پوزخندی میزنمو پشتم رو بهش میکنم... به سمت در حرکت میکنمو در رو باز میکنم

صداش رو میشنوم که با خشم میگه: واستا ببینم

پوزخندم پررنگ تر میشه... به سرعت از اتاقش خارج میشمو به سمت اتاق خودم میرم... صدای قدمهای بلندش رو پشت سرم میشنوم ولی قبل از اینکه به من برسه خودم رو توی اتاق پرت میکنمو در رو از پشت قفل میکنم

زیر لب میگم: اینم آخرین تلاشم آقای دکتر... به سمت کامپیوترم میرم... یه بار دیگه نگاهم به عکسها میفته

با لبخند تلخی زمزمه میکنم: آخرش که چی؟... هر غلطی دلت میخواد بکن... بالاتر از سیاهی که برای من رنگی نیست... همین الانش هم همه از من بد میگن... واسه ی من چیزی تغییر نمیکنه


romangram.com | @romangram_com