#سفر_به_دیار_عشق_پارت_311

با مهربونی میگم: میدونم.... سخت باور حرفایی که برای خودم هم مبهمه...

دکتر: یعنی اینبار قصد جونت رو کردن؟

آهی میکشمو میگم: نمیدونم

دکتر: ممکنه مسعود زنده باشه؟

-فکر نکنم... بهتره از من هیچی نپرسین همه اینا واسه ی خودم هم ای سواله... من دونسته هامو گفتم... از ندونسته ها بی خبرم... دکتر به دو دلیل حرفامو زدم یکی که دنبال یه محرم اسرار میگشتم که غریبه رو به هر آشنایی ترجیح میدادم

لبخند میزنه و میگه: درکت میکنم

-اگه نمیکردین جای تعجب داشت... دوم اینکه به امید یه کمک... بدجور درمونده شدم... از یه طرف رفتار پدرم... از یه طرف رفتار سروش... از یه طرف اون تعقیب و گریزها... این دفعه دیگه نمیخوام بیگدار به آب بزنم... این بار میخوام حساب شده پیش برم... حداقل یکی بدونه که من بیگناهم... درسته ماندانا میدونه ولی اون هم زیادی درگیر احساسات میشه... من لبه وجود یکی نیاز دارم که با عقل تصمیم بگیره

دکتر با آرامش بهم نگاه میکنه و میگه: خیالت راحت باشه... میتونی به عنوان یه مشاور و همینطور یه دوست روی من حساب کنی؟

- هر چند گفتن بعضی از مسائل برام سخت بود ولی سعی کردم همه چیز رو با جزئیات بگم تا بتونید تصمیم درستی بگیرید

دکتر: واقعا ممنونتم... خیلیا بخاطر آبروداری نیمی از مسائل رو از ما مخفی میکنند ولی تو سعی کردی اشتباهاتت رو هم بگی و صد در صد این خودش خیلی تاثیر مثبت در روند کاری ما داره...

با لبخند غمگینی میگم: من که دیگه آب از سرم گذشته آقای دکتر... دیگه آبرویی برام نمونده که بخوام آبروداری کنم.... از اینجا به بعد فقط منتظر کمک شما هستم... همه ی امیدم به شماست... یه کمک... یه راه حل... یه راهکار... یه چیز که یه شروع دوباره بشه برای این زندگی من... بدجور داغونم آقای دکتر...

نفس عمیقی میکشه و با لبخند آرامش بخشی میگه: هیـــــس... آروم باش... گفتم که کمکت میکنم... امیدت به خدا باشه


romangram.com | @romangram_com