#سفر_به_دیار_عشق_پارت_312

اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه

فصل پانزدهم

با لحن غمگینی میگم: آقای دکتر دنبال خیلی چیزا هستم... خیلی تصمیما گرفتم... دوست دارم به همه شون عمل کنم ولی یه چیز درست نیست؟

دکتر: و اون چیه؟

آهی میکشم و سری تکون میدم... چند قطره ی دیگه هم از اشکام سرازیر میشن

-اون چیزی که درست نیست لبخندامه... خنده هامه... شیطنتامه... اگه لبخندی بزنم... اگه نده ای بکنم... اگه شیطنتی بکنم... باز هم دلم شاد نمیشه... همه ی حرکتامون تظاهره... شاید دیگران نفهمن ولی خودم متوجه میشم... اصلا آرامش ندارم... بعضی شبا که فقط و فقط کابوس میبینم... کابوس گذشته ها... کابوس روزایی که همه ترکم کردن... کابوس تنهایی های حال و گذشته مو... روزا هم که دیگه تکلیفم روشنه... اونقدر از این و اون بدرفتاری میبینم که روحیه ام از اینی که هست داغون تر میشه... شاید خیلی وقتا بگم... نه برام مهم نیست... اما وقتی دیگران از کنارت رد میشن و با تمسخر نگات میکنند ته دلت یه جوری میشه... خیلی داغونم آقای دکتر... نمیدونم چه جوری از احساساتم براتون بگم

دستمال کاغذی روی میز مقابلمون رو برمیداره و برطرفم میگیره و میگه: اول از همه اشکاتو پاک کن

یه دونه دستمال کاغذی برمیدارم...اشکامو پاک میکنمو سعی میکنم گریه نکنم

دکتر: حالا چند تا نفس عمیق بکش

چند تا نفس عمیق میکشم... با لبخند نگام میکنه

دکتر: سعی کن آروم باشی و به این فکر کنی که همه چیز درست میشه

-آخه چه جوری؟


romangram.com | @romangram_com