#سفر_به_دیار_عشق_پارت_310

دکتر: سروش و سیاوش چیکارا میکردن؟

-سیاوش واسه ی یه مدت رفت خارج ولی سروش بعد از مدتی محل کارش رو هم عوض کرد... کسی هم به من در مورد سروش چیزی نمیگفت...

دکتر: توی این چند سال باز هم اتفاق مشکوکی افتاد؟

-نه... بعد از مرگ ترانه و بدبختی من دیگه هیچ اتفاق قابل توجهی نیفتاد... لابد هر کس که این کار رو کرد به هدفش رسیده بود

دکتر: برام جای سواله چرا یه بار هم تهدیدت نکرد؟

-نمیدونم... هر چند جدیدا بدجور احساس خطر میکنم

دکتر با تعجب میگه: چرا؟ تو که گفتی دیگه خبری از اتفاقات گذشته نیست

لبخند تلخی میزنمو شروع میکنم به تعریف کردن اتفاقایی که جدیدا برام افتاده... از پارک... از دزدی... از ماشینای مشکوک... از ترسام... از خطرهایی که این روزا احساس میکنم... از تعقیب و گریزهایی که هر لحظه شکل میگیره و من از اونا بی خبرم... از ملاقات دوباره ام با سروش... از رفتار سروش... از کار کردن تو شرکت سروش... و از رفتاری که باهام توی باغ داشت... از آزاری که به روحم رسوند و تا تجاوزی که اگه طاهر نمیرسید ممکن بود صورت بگیره...

دکتر بهت زده به من نگاه میکنه و هیچی نمیگه ولی من به اندازه ی تمام ناگفته های عمرم حرف میزنم اونقدر حرف میزنم که خودم هم خسته میشم.... خسته تر از همیشه... ولی خستگی هم باعث نمیشه که سکوت کنم باز هم حرفامو میزنم... از همه چیز و همه کس میگم... ازنامادری ای که یه عمر برام حکم مادر رو داشت ولی الان حتی اسمم رو هم به زور به زبون میاره... از پدری که من رو سربار خودش میدونه... از مادری که در به در دنبالشم ولی هیچ آدرسی ازش ندارم... از برگشت ماندانا که شده تنها امیدم برای تصمیمای جدیدی که گرفتم.. و در آخر از هدفهای بزرگی که نمیدونم باز هم زیر پاهای دیگران له میشن یا به وقوع میپیوندن... بعد ازتموم شدن حرفایی که باید میزدم نفس عمیقی میکشم

دکتر دهنش باز مونده... میدونم باور این همه اتفاق براش سخته

با لبخند میگم: تموم شد... بالاخره تموم شد...

دکتر به زحمت میگه: باورم نمیشه


romangram.com | @romangram_com