#سفر_به_دیار_عشق_پارت_309
سری به نشونه ی آره تکون میدمو میگم: مثله اینکه بعد از مدتی اون شخصی که برای من مچهوله امیر رو دید و به ترانه چیزی گفت... که باعث شد ترانه ساکت بشه و نگاهی به امیر و اطراف بندازه و حتی امیر میگفت ترانه به نشونه ی تائید حرف اون طرف سری تکون داد و اون دختر رو به داخل خونه برد
دکتر: مطمئنی حرفای اون پسربچه درسته؟
-آقای دکتر اون یه بچه هست ممکنه کلی از ذهن خودش خلق کنه... باز هم میگم مطمئن نیستم ولی در این حد میتونم بگم که امکانش زیاده که کلیات ماجرا درست باشه
دکتر متفکر میگه: ترانه قبل از خودکشی نامه ای پیغامی چیزی براتون نذاشته بود؟
-نه... چرا اینو میپرسین؟
شونه ای بالا میندازه و میگه: آخه هر جور که فکر میکنم دلیل خودکشیش رو نمیفهمم
-من هم نمیفهمم... یعنی به خاطر چند تا دونه عکس خشک و خالی خودکشی کرد
دکتر: شاید هم به خاطر حرفایی که اون زن یا دختر یا هرکسی که بود خودکشی کرد
نفس عمیقی میکشه و میگه: عکس العمل خونوادت در مورد حرفایی که از امیر شنیده بودی چی بود؟
-شاید اگه همون روزای اول میفهمیدم راضی میشدن ولی بعد از یازده ماه فکر میکردن این کارا رو میکنم تا من رو ببخشن... هر چند حس میکنم اگه همون روزای اول هم میفهمیدم باز هم باورم نمیکردن
دکتر: سروش چی؟
-اصلا حاضر نبود من رو ببینه... چه برسه به شنیدن حرفام... حالا فرض میگیریم که حرفام رو میشنید به نظرتون یه پسربچه ی هشت نه ساله اعتماد میکرد؟
romangram.com | @romangram_com