#سفر_به_دیار_عشق_پارت_308

-به جز اینکه یه عینک آفتابی بزرگ به چشماش زده بود چیز قابل ملاحظه ی دیگه ای نگفت...

دکتر: به نظرت عجیب نیست یه پسربچه بعد از یک سال مشخصات لباس یه نفر رو به یاد داشته باشه؟

-شونه امو بالا میندازمو یگم: شاید دلیلش این بود که ترانه همیشه لباسهای عجق وجق میپوشید...سلیقه ی من و ترانه زمین تا آسمون با هم متفاوت بود... ترانه های رنگهای تند... مدلهای عجیب غریب... آرایش جیغ رو به هر چیزی ترجیح میداد... من هم که اون موقع ها آخر شیطنت بودم مدام اذیتش میکردم... حتی لباسهای تو خونش هم متفاوت بود... اما در مورد اون شخص ناشناس، امیر به جز عینک آفتابیه اون زن چیز دیگه ای یادش نبود... البته چرا یه چیز دیگه هم یادش بود

دکتر: چی؟

-کفشهای پاشنه بلند اون زن... چون اون روز امیر با مسخره بازی بهم گفته بود اونقدر کفشای اون زن پاشنه بلند بودن من میترسیدم بیفته

دکتر: که اینطور

به آرومی سری تکون میدمو هیچی نمیگم

دکتر: اون روز کسی به جز ترانه توی خونه نبود؟

-اگه کسی توی خونه بود که اصلا ترانه نمیتونست خودکشی کنه

دکتر: ازش نپرسیدی که ترانه و اون دختر چی میگفتن؟

-چرا پرسیدم.. چیزی زیادی نمیدونست... فقط گفت یکی از دخترا که بعد فهمیدم منظورش ترانه هست خیلی عصبانی بود و به خانمه میگفت: محاله... و از یه اسمی به نام سیامک حرف میزد که فکر کنم منظورش همون سیاوش بود... چون یه خورده باهاشون فاصله داشت قشنگ متوجه ی حرفاشون نمیشد

دکتر: ترانه اون دختر رو توی خونه هم برد؟


romangram.com | @romangram_com