#سفر_به_دیار_عشق_پارت_280

با صدای چند ضربه ای که به در میخوره ساکت میشم

دکتر: یه لحظه...

سری اکون میدم

که دکتر از جاش بلند میشه و به سمت در میره و در رو باز میکنه و میگه: چی شده؟

صدای منشی رو میشنوم که میگه: آقای دکتر یه کاری برام پیش اومده مجبورم زودتر برم

دکتر: باشه... فقط کلیدا رو بده که در رو قفل کنم

منشی: میذارم تو کشوی میزم خودتون بردارید

دکتر: باشه... خداحافظ

منشی: خداحافظ

دکتر در رو میبنده دوباره به سمت مبلها میاد و روبه روم میشینه و میگه: شرمنده، لطفا ادامه بده

لبخندی میزنمو میگم: دشمنتون شرمنده...

آره داشتم میگفتم اون روز از بس بی قراری کردم از حال رفتمو دیگه متوجه ی هیچی نشدم فقط وقتی به هوش اومدم خودم رو روی تخت درمونگاه و سیاوش رو هم کنار خودم دیدم


romangram.com | @romangram_com