#سفر_به_دیار_عشق_پارت_279
سرمو بین دستام میگیرمو میگم: سیاوش هر حرفی میزد من پرت و پلا جوابش رو میدادم... اصلا دست خودم نبود... یکی ته دلم میگفت وقتی سیاوش باور کرده لابد بقیه هم باور میکنند... سیاوش آخرسر چنان دادی سرم زد که کلا خفه خون گرفتم
دکتر با تعجب میگه: آخه چرا؟
-خیلی عصبی بود... یه جورایی حدس زده بود من بی گناهم... اما نمیدونست کیه که داره دو نفرمون رو به بازی میده... اگه قرار باشه در یک جمله حرفمو بزنم فقط میتونم بگم توی اون لحظه احساس من و سیاوش یه چیز بود... ترس... آره آقای دکتر من ترس از دست دادن سروش رو داشتم و سیاوش از نداشتن ترانه میترسید... من با گریه خودم رو خالی میکردمو سیاوش همه چیز رو تو خودش میریخت... نمیدونم اون طرف کی بود و هدفش چی بود... فقط میدونم به هدف نهاییش رسید...
دکتر: فکر میکنی هدف اون طرف چی بود؟
-نابودی چهار نفرمون... کسی که این بازی رو شروع کرده بود چه هدفی به غیر از این میتونست داشته باشه
دکتر متفکر میگه: بعدش چی شد؟
-سیاوش من رو به زور از کافی شاپ خارج کرد... اصلا من قدم بر نمیداشتم همه سنگینیمو انداخته بودم روی سیاوش اون بدبخت هم من رو میکشید... نه اینکه بخوام واقعا تحمل این رو نداشتم که راه بیام... سیاوش هم به خاطر اینکه آدمای تو کافی شاپ بهمون زل زده بودن مجبور شده بود از کافی شاپ خارج بشه... هر چند وقتی سرم داد زده بود و ساکت شده بودم ولی باز هم اشک میریختم و بی قراری میکردم... سیاوش از حرفاش پشیمون شده بود ولی دیگه توی اون لحظه کاری از دستش برنمی اومد... تونسته بود ساکتم کنه ولی تو آروم کردنم مهارت نداشت... فقط سه نفر توی دنیا میتونستن آرومم کنند... مادرم... برادرم طاهر... سروش...
چند لحظه مکث میکنمو بعد ادامه میدم: که امروز هیچکدومشون رو ندارم...
دکتر با دلسوزی نگام میکنه و من با لحنی غمگین میگم: داشتن که دارم ولی انگار ندارم
دکتر میخواد چیزی بگه که اجازه نمیدمو میگم: دکتر دلداری رو بذارید واسه ی آخر داستان... ترجیح میدم بقیه ماجرا رو بگم
دکتر با ناراحتی سری تکون میده و میگه: باشه ادامه بده
-اون روز اونقدر بی قراری کردم که به ماشین نرسیده از حال رفتم...
romangram.com | @romangram_com