#سفر_به_دیار_عشق_پارت_278

چشمامو میبندم هنوز هم چهره ی شرمنده ی سیاوش رو جلوی خودم میبینم... تک تک اون لحظه ها تو ذهنم ثبت شده... لحظه ای که سیاوش از جاش بلند شد... لحظه ای که با بی حواسی برای چیزی که سفارش ندادی بودیم چند تا اسکناس از جیبش در اوردو روی میز گذاشت... لحظه ای که به سمت من اومد گوشیش رو از به زور از دستم گرفت... لحظه ای که به بازوم چنگ زدو من رو به زحمت بلند کرد... لحظه ای که زیر بغلم رو گرفت تا از بی حالی نیفتم... هنوز هم حرفایی که بین مون رد و بدل شد رو با جزئیات یادمه

سیاوش: ترنم تو رو خدا آروم بگیر

گریه های اون لحظه تا آخر از ذهنم پاک نمیشن

-چه جوری سیاوش... چه جوری آروم باشم... یکی داره با من بازی میکنه و من نمیدونم کیه

سیاوش: آروم باش ترنم... به خدا باور کردم... خودم همه چیز رو درست میکنم

-اخه چه جوری... اون لحن بیانش هم شبیه منه... آخه کسی رمز ایمیلم رو نداره

سیاوش: هیس... ساکت باش ترنم... تو رو خدا آروم بگیر

-سیاوش اگه سروش هم بفمه باورم نمیکنه.. مگه نه؟

سیاوش: ترنم تمومش کن... من فهمیدم اشتباه کردم... سروش هم باورت میکنه

-نه... نه... همه چیز زیادی واقعیه... اصلا میدونی چیه؟... تو همین الان هم باورم نداری

چشمامو باز میکنمو به دکتر نگاهی میندازم...

دکتر: بعدش چی شد؟


romangram.com | @romangram_com