#سفر_به_دیار_عشق_پارت_231
نگامو ازش میگیرمو دستام رو داخل جیبم میذارم آروم آروم به سمت ساختمون میرم... هیچ صدایی ازش بلند نمیشه... بعد از مدتی صدای باز و بسته شدن در رو میشنوم...
زیرلب میگم: خداحافظ غریبه ی همیشه آشنای من
فصل یازدهم
************
&&سروش&&
بهت زده از خونه خارج میشه و در رو پشت سرش میبنده.. همونجور مات و مبهوت به در بسته زل میزنه و هیچی نمیگه... هنوز گیچ و منگه... گیج حرفای ترنم... ترنمی که همه اون رو خائن میدونند ولی خودش این خیانت رو قبول ندارخ... هنوز هم بعد از چهار سال خودش رو بیگناه میدونه.... باورش نمیشه... اصلا باورش نمیشه این همه حرف شنیده باشه و هیچ دفاعی از خودش نکرده باشه... نمیدونه چرا زبونش نمیچرخید... هنوز هم زبونش نمیچرخه... هنوز هم نمیدونه چی میتونست در جواب حرفای ترنم بگه... یاد حرف ترنم میفته «حرفای تکراری نزن... هزار بار تا الان اینا رو گفتی»... حق رو به ترنم میده همیشه در جواب همه حرفای ترنم همین جوابها رو میداد... نمیدونه چه مرگش شده... اصلا چرا باید به ترنم حق بده... اصلا چرا نباید جواب دندان شکنی برای ترنم داشته باشه... چرا فقط حرف شنیدو بدون هیچ عکس العملی از خونه بیرون اومد... خیلی وقت بود ترنم رو اینجوری ندیده بود
زیرلب میگه: خدایا چه مرگم شده؟
به سمت دیوار مقابل خونه حرکت میکنه... با ناراحتی به دیوار تکیه میده به در خونه ای که ترنم سالهاست در اون خونه ساکنه زل میزنه
زمزمه میکنه: من اینجا چیکار میکنم؟
یاد دیشب میفته که سیاوش همه ی گندکاریهاش رو ماست مالی کرده بود... دیشب وقتی خونه رسید همه به طرفش هجوم آوردنو گفتن چی شده؟ حالت خوبه؟ رفتی دکتر؟ چرا خبرمون کردی؟ و اون مات و مبهوت به همه خیره شده بود؟... سیاوش با پوزخند به طرفش اومده بود و گفته بود مامان و بابا خیلی نگران شدن مجبور شدم مسئله ی مسمومیتت رو بگم... اون لحظه چقدر خودش رو مدیون سیاوش میدونست... فقط سری تکون داد و زیرلبی گفت حالم خوبه بعدش هم بی توجه به آلاگل که با چشمهای سرخ شده بهش خیره شده بود وارد اتاقش شد... حس میکرد آلاگل ماجرای مسمومیت رو باور نکرده... تا آخرین لحظه ای که آلاگل اونجا بود از اتاقش خارج نشد و حتی زمانی که آلاگل به اتاقش اومده بود خودش رو به خواب زد... وقتی سیوش آلاگل رو رسوندو برگشت یه دعوای حسابی دور از چشم پدر و مادرش راه انداختو تا میتونست فحش و ناسزا بارش کرد... وقتی از موضوع باغ اون گروه دخترایی که اون و ترنم رو دیده بودن باخبر شد حس میکرد دنیا رو روی سرش خراب کردن... نگران خودش نبود برای ترنم نگران بود... دل تو دلش نبود که زودتر صبح بشه و ترنم رو ببینه میترسید خونوادش و طاهر بلایی سرش بیارن... تمام این سالها نمیدونست که ترنم از جانب خونوادش هم شکنجه میشه
سرشو بین دستاش میگیره و با خودش میگه: سروش اون باید تاوان اشتباهاتش رو پس بده چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟
یکی ته دلش میگه: دیشب که تقصیر اون نبود
romangram.com | @romangram_com