#سفر_به_دیار_عشق_پارت_230
رگ گردنش متورم میشه... دستاش رو مشت میکنه و با خشم عقب گرد میکنه... مشتش رو محکم به دیوار میکوبه... یه بار... دوبار... سه بار... اونقدر میزنه که من هم درد رو باهاش احساس میکنم... اونقدر میزنه تا همه ی خشمش خالی بشه... اونقدر میزنه که خودش هم خسته میشه
با داد به طرفم برمیگرده و میگه: عوضی بودن شرف داره به خائن بودن.... خوشحالم یه آدم خائن مثله تو نیستم که به همه ی افراد خونوادش خیانت کردو باعث مرگ خواهرش شد
برای اولین بار دلم نمیسوزه... برای اولین بار احساس گناه نمیکنم... برای اولین بار نمیشکنم... برای اولین بار بعد از مدتها با داد میگم:خرفای تکراری نزن... هزار بار تا الان اینا رو گفتی... من خائن نیستم...کسی که یه خائنه واقعیه تویی... آره خائن تویی... تویی که برای خلاصی از مخمصه ای که من توش گرفتار بودم تنهام گذاشتی... تویی که باورم نکردی و رفتی با یه دختر دیگه نامزد کردی... تویی که با داشتن نامزد باز هم دور و بر من میچرخی... آره سروش کسی که خائنه من نیستم تویی... از اول هم من نبودم... ولی وقتی بریدم ترجیح دادم سکوت کنم تا شاید سکوتم شما رو به این باور برسونه که شاید ترنم بیگناه باشه... هر چند الان دیگه برام فرقی نمیکنه... آبی که ریخته شده جمع نمیشه... دلی که شکسته شده هم دیگه مثله اولش نمیشه... ولی از یه چیز مطمئنم... مطمئنم یه روزی میرسه که پشیمون میشی... یه روزی که بارها و بارها آرزوی مرگ میکنی... یه روزی که بخاطر با من بودن خودت رو به آب و آتیش میزنی.. یه روزی که برای منی که امروز یه خائنم اشک میریزی... آره سروش یه روزی میرسه که همه ی این چیزا اتفاق میفته ولی من اون روز محاله قبولت کنم... آره من اون روز قبولت نمیکنم... عشقت رو باور نمیکنم... به حرفات اعتنایی نمیکنم... من هم اون روز با بی تفاوتی از کنار التماسات میگذرم
اشک به چشمام هجوم میاره... سروش مات و مبهوت بهم خیره شده و من با داد ادامه میدم
آره سروش من اون روز به ترنم ترنم گفتنات جواب نمیدم... مثله تو که سروش سروش گفتنامو نشنیدی...تویی که امروز باورم نکردی... تویی که دیروز غرورم رو شکستی... تویی که به گوشم سیلی زدی و من رو خائن دونستی.... تویی که به حرف دلم توجهی نکردی... تویی که به من تهمت زدی.. تویی که به من شک کردی در آینده انتظار هیچ بخششی رو از من نداشته باش که بخشیده نمیشی... بدجور دل شکوندی پس باید شکسته بشی... باید بشکنی تا دردم رو بفهمی... باید روزی هزار بار بشکنی و تاوان نه گفتنات رو پس بدی
یه قدم به عقب میره
با لحنی گرفته میگم: آقای به ظاهر محترمی که امروز به خاطر موقعیت مالی افتضاحم تحقیرم میکنی این رو بدون دنیا همیشه همینجور نمیمونه... امروز من محتاج اون کارم... امروز مجبورم بیام پیشت کار کنم ولی بدون یه روزی یه جایی یه وقتی میرسه که تو هم محتاج من میشی... آره محتاج یه بله ی همین ترنم بدبخت میشی
دهنش رو باز میکنه تا چیزی بگه که دستمو میارم بالا و میگم:حرفاتو زدی الان فقط باید بشنوی پس امروز فقط حق شنیدن داری.... توی اون چهار سال فرصت کافی واسه حرف زدن داشتی... به نظرم چهار سال زمان زیادیه واسه ی حرف زدن... هر چند که خیلی چیزا رو بهم گفتی ولی حیف اون چیزایی رو که باید میگفتی نگفتی...تو چهار سال فرصت داشتی و استفاده نکردی ولی من این چند دقیقه ی آخر حرفامو میگم... هدفت از اومدن به اینجا هر چی که بود برام مهم نیست... ولی هدف من از اینکه جلوت واستادم و میخوام حرف بزنم مهمه... آره مهمه... پس خوب گوش... چون حرفای آخرمه... آره من به اون کار احتیاج دارم... مجبورم برات کار کنم... از فردا هم میام... اما هدف من از اومدن به اون شرکت لعنتی فقط و فقط کاره... تو هم قثط رئیسمی... نه بیشتر نه کمتر... پس سعی کن احترام خودت رو نگه داری... چون اگه توهین کنی توهین میشنوی... من میام توی شرکتت کار میکنم اما این بار دیگه قرار نیست سکوت کنم... غرورم رو بشکونی غرورت رو میشکونم... حرفی بهم بزنی جوابب حرفت رو میدم... سیلی به گوشم بزنی سیلی به گوشت میزنم... از همون دیشب تصمیمم رو گرفتم... دیگه برام به اندازه ی یه سر سوزن هم ارزش نداری... اصلا دیگه برام وجود نداری... از من که گذشت ولی حداقل با نامزد جدیدت این کارو نکن... من رو که خرد کردی حداقل با دومی درست رفتار کن
با ناباوری بهم نگاه میکنه
ولی من با بی تفاوتی ادامه میدم: تو دیشب حرمت خیلی چیزا رو شکوندی... حتی حرمت اون عشقی که تمام این سالها سنگش رو به سینه میزدی رو هم شکوندی... دیگه برات ارزش و احترامی قائل نیستم... بهتره از این به بعد با دوم شخص جمع خطابم کنی چون برام با یه غریبه هبچ فرقی نداری... اما یه چیز رو یادت باشه... برای همیشه ی همیشه هم یادت باشه... آقای راستین... آقای سروش راستین این رو بدونید که دنیا دار مکافاته... امروز من به این وضع دچارم یه روز هم جنابعالی به این وضع دچار میشی... هر چی بکاری همون رو درو میکنی... امروز تو من رو با دیده ی حقارت میبینی و یه روزی میرسه خودت توسط دیگران اینجور دیده میشی... اون روز هیچکس و هیچ چیز تو این دنیا نمیتونه آرومت کنه چون اگه امروز من این همه سختی میکشم حداقل وجدانم راحته... میدونم گناهی نکردم در نتیجه عذاب وجدانی هم ندارم اما اون روز که تو از حقایق باخبر بشی روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنی... امیدوارم اون روز این زور و بازوی مردونت بتونه کمکت کنه که با اون عذاب وجدان دست و پنجه نرم کنی... من که حتی دلم نمیخواد یه لحظه هم جای تو باشم
پشتم رو بهش میکنم... آهی از ته دلم میکشم... همونجور که با قدمهای کوتاه ازش دور میشم میگم: با همه ی اذیت و آزاری که بهم رسوندی از خدا میخوام هیچوقت اون روز نرسه که به حال و روز من دچار بشی... چون صد در صد وضع تو خیلی خیلی بدتر از من میشه چون تو گناهکاری و من بی گناه... تاوان تو سخت تر از منه... خیلی خیلی سخت تر از من...
سرجام وایمیستمو به عقب برمیگردم... سرجاش خشک شده... با صدای نسبتا بلندی میگم: راه خروج رو که بلدی... به سلامت
romangram.com | @romangram_com