#سفر_به_دیار_عشق_پارت_228

دستش رو به سمتم دراز میکنه که من بی تفاوت از کنارش میگذرمو فاصله ی کوتاه بین خودم و در رو طی میکنمو میخوام داخل خونه برم

که صداش دوباره جدی میشه با تحکم میگه: اگه فردا مثله یچه ی آدم اومدی شرکت که هیچی در غیر این صورت باید قید کار رو بزنی

بعد از مکث کوتاهی با تمسخر ادامه میده: اینجور که فهمیدم بدجور محتاج کاری فکرشو کن من بدقولیهای جنابعالی رو به گوش آقای رمضانی برسونم اونوقت باید با یه نیمچه مدرک از صبح تا غروب تو روزنامه ها دنبال کار بگردی

از شدت خشم همه بدنم میلرزه... درد مچ دستم رو فراموش میکنم با خشم به طرفش برمیگردمو میگم:تو از جون من چی میخوای؟ چرا دست از سر من و زندگیم بر نمیداری؟

با خونسردی میگه: من از توی هرزه چیزی نمیخوام... ولی دوست هم ندارم که پولم رو تو جیب کارمندای بی عرضه ای مثله جنابعالی بریزم

-کسی مجبورت نکرده من رو استخدام کنی... اصلا صبر کن ببینم من کی با تو قرارداد بستم که خودم یادم نیست؟

یه لحظه رنگش میپره ولی سریع با یه پوزخند میگه: من حرفی از قرارداد نزدم... من گفتم قرار بود امروز کارای قرار داد رو هم بعد از آزمون ورودی انجام بدم

متقابلا پوزخندی میزنمو میگم: فکر میکنی با بچه طرفی؟... امروز آقای رمضانی به من گفت باید قبل از امضای قرار داد........

میپره وسط حرفمو با خشم میگه: من نمیدونم آقای رمضانی چه برداشتی از حرفم کرد فقط این رو میدونم که من چنین حرفی رو نزدم... اگه میبینی الان اینجا هستم فقط و فقط برای اینه که امروز به خاطر حماقت جنابعالی نزدیک بود یه قرارداد مهم رو که نیاز به یه مترجم داشت از دست بدم

-قرارداد جنابعالی چه ربطی به من داره؟

با اخم میگه: دارم میگم نیاز به یه مترجم داشت... نمیفهمی؟

-روزای قبل چیکار میکردی... امروز هم همون کار رو انجام میدادی


romangram.com | @romangram_com