#سفر_به_دیار_عشق_پارت_227

با پوزخند نگام میکنه و میگه: دختری مثله تو که تا این وقت شب تو خیابونا میچرخه نباید از پسرایی امثال من بترسه

با خشم رومو برمیگردونمو میخوام به داخلو خونه برم که به بازوم چنگ میزنه و با جدیت میگه: چرا امروز نیومدی؟

سعی میکنم بازوم رو از دستش در بیارم که با جدیت میگه: خیلی بهت لطف کردم که در مورد غیبت امروزت به آقای رمضانی حرفی نزدم

با خشم میگم: من احتیاجی به لطف جنابعالی ندارم

نیشخندی میزنه و بدون توجه به حرف من میگه: انگار نمیدونی که آقای رمضانی از بدقولی بدش میاد...

-من به هیچکس قولی نداده بودم

سروش: تو آره ولی آقای رمضانی از جانب تو به من قول داد که امروز به شرکت میای

-ولم کن لعنتی

بازوهامو به شدت رها میکنه که تعادلم رو از دست میدمو محکم به دیوار برخورد میکنموم... مچ دست راستم محکم به دیوار میخوره... از درد جیغم به هوا میره

-آخ

با گامهای بلند خودش رو به من میرسونه و با صدایی که ته مایه هایی از نگرانی توشه میگه: چی شد؟

جوابشو نمیدم...مچ دستم رو با دست چپم مالش میدم


romangram.com | @romangram_com