#سفر_به_دیار_عشق_پارت_226
بعد از یه ربع الاخره به ایستگاه اتوبوس میرسم... چندین نفر تو ایستگاه واستادن... نگاهی به آسمون میندازم... هوا بدجور ابریه... معلومه امشب دوباره بارون میباره... نگامو از آسمون میگیرم و ته خیابون نگاهی میندازم... چشمم به اتوبوسی میخوره که داره به طرف ایستگاه میاد...
لبخندی رو لبام میشینه... نگامو از اتوبوس میگیرمو زمزمه وار میگم: امروز روز شانس من.......
با دیدن سمند مشکی حرف تو دهنم میمونه... اتوبوس میرسه و من هنوز هم نگاهم به سمند مشکیه... همه یکی یکی سوار میشن ولی من فقط به ماشینی که اون طرف خیابون پارک شده زل زدم... ترس عجیبی ته دلم احساس میکنم... با صدای پیرزنی به خودم میام
پیرزن: دختر نمیخوای سوار شی اتوبوس الان حرکت میکنه
نگامو از ماشین مقابلم میگیرمو با دو به سمت اتوبوس میرم... پیرزن به نشونه ی تاسف سری تکون میده و میگه: امان از دست جوونای امروز
بعد از تموم شدن حرفش سوار میشه من هم خودم رو به اتوبوس میرسمو سریع سوار میشم... صندلیهای آخر رو واسه نشستن انتخاب میکنم... بعد از نشستن نگاهی به عقب میندازم.... دیگه خبری از ماشین مشکوک نیست... درست میشینمو سرمو به صندلی تکیه میدم... چشمامو میبندم.. دیگه مطمئنم خیالاتی نشدم... طاها...
زمزمه وار میگم: طاهر
آره طاهر گزینه ی خوبیه... امشب بهش میگم... امشب خیلی کارا دارم... تا رسیدن به مقصد کلی با خودم تمرین میکنم که چه جوری ماجرای مادرم رو پیش بکشم... بعد از اینکه به ایستگاه مورد نظر رسیدم سوار اتوبوس بعدی میشم بعد از سوار شدن دوباره نگاهی به عقب میندازم باز هم خبری از اون زانیای لعنتی نیست... باید حواسم رو جمع کنم... اونم خیلی زیاد... دیگه نمیخوام با بی دقتی هام کار دست خودم بدم... اگه چهار سال پیش رو موضوع دزدی که وارد خونه شده بود تاکید بیشتری میکردم شاید اینجوری نمیشد... نمیدونم موضوع از چه قراره... ولی میدونم به زودی خیلی چیزا روشن میشه... مطمئنا اون طرف خودش رو نشون میده وگرنه اینقدر ضایع خودش رو نشون نمیداد... اگه میخواست مخفیانه کاری رو انجام بده اینقدر راحت جلوم سبز نمیشد... اونقدر به اون ماشین مشکوک فکر میکنم تا بالاخره به ایستگاه نزدیک خونه میرسم... باید بقیه راه رو پیاده برم... بعد از پیاده شدن به سرعت به سمت خونه میرم... چرا دروغ یه خورده میترسم... شاید هم خیلی بیشتر از یه خورده... حس میکنم یکی از دور مراقبه تک تک حرکتامه... یکی داره نگام میکنه... یکی داره تعقیبم میکنه... یکی داره دیوونم میکنه... جرات ندارم به عقب برگردم... میترسم به نگاهی به عقب بندازمو باز با اون ماشین مرموز رو به رو یشم... هر لحظه سرعتم رو بیشتر میکنم... به سرکوچمون که میرسم به سرعت کلید رو از داخل کیفم در میارم... هوا تاریکه تاریک شده... ترس من هم بیشتر بیشتر... صدایی رو از پشت ماشینی که کنار دیوار پارک شده میشنوم.. جیغ خفیفی میکشمو یه خورده عقب میرم... سرجام وایمیستمو با ترس به پشت ماشین نگاه میکنم... با دیدن گربه ای که از پشت ماشین بیرون میاد نفس عمیقی میکشمو با اخم میگم: مرده شورت رو ببرن که دل و جگر و قلو و رودمو آوردی تو دهنم و دوباره برگردوندی سر جاش
اینبار با گامهایی آرومتر به سمت خونه حرکت میکنم... گوشی رو از جیبم در میارمو نگاهی به ساعتش میندازم... ساعت هفت و نیمه... همیشه وفتی دیر میکردم بابا یا داداشام برام زنگ میزدن متعجب از اینکه چرا هیچکس خبری از من نگرفت گوشی رو تو جیبم میذارم... حتی اگه بخاطر خودم هم نشده بخاطر آبروی خودشون زنگ میزدن...
شونه ای بالا میندازمو زمزمه وار میگم: بیخیال ترنم... این نیز بگذرد
صدای قدمهای کسی رو پشت سرم... با دیدن اون گربه ترسم ریخته... با خودم فکر میکنم حتما یکی از همسایه هاست... سرمو به سمت عقب میچرخونم... اما اون طرف با عکس العمل من سر جاش متوقف میشه... توی قسمت تاریک کوچه واستاده... چهرش رو نمیبینم متعجب از رفتارش سرعتامو تندتر میکنم تا زودتر به خونه برسم... گوشی رو تو جیبم میذارم... صدای قدمهای اون شخص رو پشت سرم میشنوم... حاضرم روی همه زندگیم شرط ببندم که این شخص بی ارتباط به اون ماشین نیست... اگه همسایه یا حتی یه غریبه باشه چرا با توقف من وایمیسته و چرا با حرکت من راه میفته... بالاخره به در خونه میرسم... هنوز هم نگاه سنگینش رو روی خودم احساس میکنم... از یه طرف میترسم از یه طرف دوست دارم بدونم کیه.... کلید رو به سمت در میبرم... هنوز نگاهم به در خونه ست... در رو باز میکنم... میدونم در چند قدمیم واستاده... چشمامو میبندم... اگه میخواد اذیتم کنه چرا کاری نمیکنه اگه کاری باهام نداره پس چرا بیخودی پشت سرم واستاده... کلید رو از روی در برمیدارم... ضربان قلبم به شدت بالا رفته... با دستایی لرزون کلید رو داخل جیبم میذارم... میخوام برم داخل خونه اما در آخرین لحظه تصمیمم رو میگیرم... باید بفهمم موضوع از چه قراره... به سرعت به عقب میچرخمو با دیدن شخص مورد نظر آه از نهادم بلند میشه
زیرلب میگم: سروش
romangram.com | @romangram_com