#سفر_به_دیار_عشق_پارت_208

با همون لبخندش سری تکون میده و به سمت میزش میره... من هم به سمت در اتاق حرکت میکنمو در رو باز میکنم... از اتاق خارج میشمو در رو پشت سر خودم میبندم

فصل دهم

نگامو به زمین میدوزم و با قدمهای کوتاه به سمت میز منشی حرکت میکنم... ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه... حس خوبی دارم... بعد از مدتها احساس سبکی میکنم... خیلی وقت بود با کسی حرف نزده بودم... از اونجایی که ماندانا اجازه نمیده در مورد گذشته حرف بزنم خیلی دلم پر بود... ماندانا معتقده با یادآوری گذشته ها، افسرده و گوشه گیرتر از اینی که هستم میشم ولی به نظر من حرف زدن باعث سبکی آدما میشه... بعضی حرفا عجیب رو دلم سنگینی میکرد، همیشه دوست داشتم به یکی بگم... کس دیگه ای رو هم به جز ماندانا سراغ نداشتم تا باهاش حرف بزنم دیگران نه تنها به حرفام توجه ای نمیکردن بلکه هر لحظه من رو مورد تمسخر وسرزنش قرار میدادن... سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس میکنم... سرمو بالا میارم... متوجه ی نگاه خیره ی منشی میشم... با تعجب نگام میکنه

لبخندم پررنگ تر میشه و با مهربونی میگم: یادم رفت مبلغ.....

هنوز حرفم تموم نشده که در اتاق دکتر باز میشه و دکتر از اتاقش خارج میشه... همونجور که داره کتش رو میپوشه و سرش پایینه میگه: خانم رضایی من دیگه میر........

سرشو بالا میاره و بهت زده میگه: تو هنوز اینجایی؟

لبخندی میزنمو میگم: داشتم رفع زحمت میکردم... اینقدر اصرار نکنید من نمیخوام بمونم... نبینم یه بار نهار و شام تدارک ببین.....

میپره وسط حرفمو با خنده میگه: برو بچه از این خبرا نیست

یه اخم تصنعی تحویلش میدمو میگم: مثلا شما دکتر مملکتین... این همه خسیسی دیگه نوبره

میخنده و میگه: میری یا به زور بیرونت کنم؟

با اخم میگم: احتیاجی به کتک نیست خودم میرم

با خنده میگه: پس زودتر


romangram.com | @romangram_com