#سفر_به_دیار_عشق_پارت_181

-به خاطر حرفایی که میخوام بزنم... حرفام معذبم میکنند... نمیتونم راحت چیزایی رو که تو دلمه بهتون بگم

با لبخند روی مبل روبه روییم میشینه و میگه: همینکه اینا رو بهم گفتی خودش خیلی خوبه... اما به نظرت بهتر نیست حالا که این همه منتظر شدی حداقل یه خورده در مورد مشکلت برام حرف بزنی؟ شاید تونستم کمکت کنم... اون حرفایی که فکر میکنی معذبت میکنه رو نگو

-آخه؟

دکتر: فکر کن داری با دوستت حرف میزنی... راحت باش و مشکلت رو بگو

یکم فکر میکنم... نگاهی به دکتر میندازمو با خودم میگم بد هم نمیگه... تا اینجا اومدم پس بهتره حداقل از مشکلاتم بگم

به چشماش خیره میشم.... همینجور بهم زل زده و منتظره تا حرفم رو شروع کنم

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره شروع میکنم: راستش دنبال آرامشم... ولی پیداش نمیکنم

با لبخند میگه: دلیلش روشنه... چون بیرون از خودت جستجوش میکنی

با تعجب نگاش میکنم وقتی نگاه متعجبمو میبینه شونه ای بالا میندازه و میگه: اگه آرامش میخوای از درون قلبت جستجوش کن

یه لبخند تلخ میزنم

-برای من که دیگه قلبی نمونده... همه اون رو شکستن... تیکه تیکه کردن... نادیده گرفتن... باورش نکردن

زمزمه وار میگم: حرفش رو نشنیدن


romangram.com | @romangram_com