#سفر_به_دیار_عشق_پارت_180
چاره ای ندارم...با حالی گرفته شده در رو پشت سرم میبندمو به طرف مبل میرم... لابد الان فکر میکنه با یه دیوونه طرفه... با این برخوردم اگه بدتر از این فکر نکنه خیلیه... نه سلامی نه علیکی... مثله خل و چل ها زل زدم به طرف و با بهت نگاش میکنم
به زحمت کلمه سلام رو زمزمه میکنم
فقط سری تکون میده و چیزی نمیگه
وقتی به مبل میرسم اون هم بهم میرسه و با مهربونی میگه: راحت باش... بشین
روی نزدیک ترین مبل میشینم و هیچی نمیگم
با آرامش عجیبی میگه: از من میترسی؟
به زحمت لبخندی میزنمو میگم: این چه حر.......
میپره وسط حرفمو میگه: پس این استرس و اضطراب واسه ی چیه؟
صادقانه میگم: راستش فکر میکردم با یه مرد میانسال رو به رو میشم
لبخند رو لباش پررنگتر میشه... رو به روم میشینه و میگه: مگه مهمه؟
با ناراحتی میگم: شاید در شرایط دیگه مهم نباشه ولی در این لحظه و در با این شرایط من آره مهمه... ترجیح میدم با کسی حرف بزنم که باهاش راحت باشم
با آرامش نگام میکنه و میگه: چرا با من راحت نیستی؟
romangram.com | @romangram_com