#سفر_به_دیار_عشق_پارت_182

یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه

با ناراحتی میگه: دختر خوب چرا اینقدر غمگین حرف میزنی؟

-چون همه خوشیهامو ازم گرفتن... خسته ام از این زندگی ولی در عین حال دوست دارم زندگی کنم... دنبال نقطه ی امیدم

با مهربونی میگه: حس میکنم یه خورده افسرده شدی

پوزخندی میزنمو میگم: پس باید خدا رو شکر کنم چون افسرده بودن رو به دیوونه بودن ترجیح میدم

با ناراحتی سری تکون میده و میگه: یعنی تا این حد ناامیدی...

-ناامید نیستم حقیقت رو میگم... حرفی رو میزنم که باورش دارم

اخمی میکنه و میگه: نظرت چیه من ازت سوال بپرسم تو جواب بدی؟ اینجوری بهتر میتونم کمکت کنم... شاید تو هم یه خورده باهام راحت شدی و تونستی حرفایی رو بهم بزنی که با کمک اون حرفا بتونم راهنماییت کنمو راه حلی رو جلوی پات بذارم

شونه ای بالا میندازمو میگم بفرمایید

دکتر: اسمت چیه؟

-ترنم

دکار: چند سالته و توی چه رشته ای درس خوندی؟


romangram.com | @romangram_com