#اس_ام_اس_پارت_98
همیشه همین بوده! بعدا دوباره خوب میشم!
احساس میکردم اگه بازم از پله ها برم بالا همینطوری میشم!
اولین قدممو آروم رو پله ها گذاشتم و بعدش به سرعت برق از پله ها دویدم بالا!
به جلوی در اتاق خودم که رسیدم سریع بازش کردم! با دیدن تختم سریع شیرجه زدم توش! انگار مطمئن ترین جای دنیا تختم بود! همیشه وقتی میترسیدم فقط تختم میتونست بهم آرامش بده!
زیر پتو قایم شدم! چراغ خواب هم که طبق معمول روشن بود!
خدایا چرا این مرض من تموم نشدنیه! یاد صدای پایی افتادم که رو پله ها شنیدم!
پوزخندی زدم! همیشه همین بوده! توهم... سرگیجه... تپش قلب... احساس خفگی... لرزش بدن...
سرمو تو بالشم فرو بردم و به حال خودم گریه کردم! به خاطر ضعفی که داشتم گریه کردم! منم آدمم خدایا! میدونم تاریکی چیزی نیست که ازش ترسید ولی از اون روز نحس به بعد دیگه...!
اونقدر گریه کردم که خوابم برد!
آبان:
دیر کرده بودم...طبق معمول! تند تند مقنعه امو سَرَم کردم و لقمه ای رو که مامان برام گرفته بود رو خوردم! لپ مامان جونمو بوسیدم و پریدم تو 206 آلبالویی م! عزیز دلم بود! گازشو گرفتم! یاد خسارت کارتینگِ شمال افتادم! اگه اون مسئول خسارته الان این جا بود با این سرعتی که من میرفتم و لایی میکشیدم قطعا بالا ی 2میلیون خسارت باید میدادم! هول هولکی دم در دانشگاه پارک کردم! ...از ماشین پیاده شدم...بچه ها تو محوطه ی دانشگاه نبودن , پس حتما کلاس شروع شده ...وای نه!
دویدم سمت کلاس موردنظر! اونقدر تند دوییده بودم که بی هوا و بدون در زدن در کلاس رو باز کردم و یه جورایی پرت شدم تو کلاس که اگه دستگیره ی در نبود الان پخش زمین بودم!
احساس میکردم رو پشتم یه سنگ سنگین گذاشتن! ...با تعجب بر گشتم و پشتمو نگاه کردم!
همونه این زلزله هان! ژینا و درسا و الناز با من و از پشتم اومده بودن تو کلاس و باعث شده بودن اونجوری پرت بشم تو کلاس! ...دیوونه ها!
یه چشم غره به درسا رفتم که نیشش شل شد و گفت: قربونت برم آتنا جون...خوبی؟ سلامتی چه طور؟ قربون اون چشای ترسناکت برم اونجوری چشم غره نرو دلم هُری میریزه! این چشما بخوان عشوه بریزن چی میشه؟ نه جان من میخوام یه دور ببینم! راستی تقصیر من نبودا! این الناز ذلیل مرده هولم داد!
الناز با اعتراض یکی زد تو سر درسا و گفت: اِ چرا میندازی گردن من؟ تقصیر ژینا بود!
درسا با اعتماد به نفس خر کننده گفت: به هرحال تقصیر من نبود آتنا جون!
من: خر نمیشم , فکرشم نکن...!
یهو با صدای اِهم اهومی به خودمون اومدیم! هر 4تامون که چشم تو چشم بودیم با حالت اسلوموشن گردنمونو کج کردیم سمت صدا!
و همزمان نیش من و درسا و الناز و ژینا شل شد! استاد نظری بود! یه استا د که در حد مرگ سخت گیر بود و بدجور تو ذوقی میزد به دانشجو ها!
romangram.com | @romangram_com