#اس_ام_اس_پارت_97


چرا؟ چرا؟

چرا های مختلف تو سرم رژه میرفتن! عصبی بودم و قاتی کرده بودم! اونقدر فکر کردم و من به دنبال جوابی برای سوال هام که خوابم برد!

وقتی بیدار شدم ساعت 11شب بود! رفتم پایین! مثل این که کسی خونه نبود!

گشنمه! برم برسم به شکمم که غُرغُرش رفته رو هوا! رفتم تو آشپزخونه! خواستم در یخچال رو باز کنم که یه یادداشت رو در یخچال دیدم! در نیمه باز یخچال رو بستم و یادداشت رو برداشتم و خوندم: سلام دخترم! ما رفتیم خونه ی خاله شیرین ت! خیلی خسته بودی دلم نیومد بیدارت کنم! غذات تو یخچاله گرمش کن بخور! آروین هم تا دوماه دیگه خونه برنمیگرده! رفته یه سری به شعبه ی لندنِ شرکتشون بزنه! کارِش داشتی,زنگ بزن به این شماره(.......)!

نشستم رو صندلی آشپزخونه! نه نه! از این بدتر نمیشه...! آروین رفته لندن؟ من چی کار کنم؟ میخواستم این بار دیگه همه چیزو به آروین بگم!

تقریبا باید کل پاییزو صبر کنم تا برگرده! نه! یه بار تو عمرم خواستم این مشکلو برای همیشه حل کنم! همینطور که سرمو گذاشته بودم رو میز ,بارون شروع کرد به باریدن! رعد و برق زد! یه دفعه بدنم به خودش لرزید! پوف سکته کردم! خدا اینم وقت بود بارون فرستادی؟ بارون دوست دارم ولی نه اینکه سکته ام بده! غذا رو از یخچال آوردم بیرون! به به! لازانیا! بعد این که گرمش کردم شروع کردم به خوردنش!

غذا که تموم شد برای اولین بار به خودم زحمت دادم و ظرفا رو شستم! از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت پله ها که برم بالا! رو پله ها بودم که یهو برق قطع شد! نفسم بند اومده بود! قلب ام به تپش افتاده بود و به سینه ام می کوبید!

گوشه ی پله ها نشستم! خدیا چرا الان؟ چرا الان که تنهام؟

اونم الان که بارون میباره و ترسناک تر میشه!

عرق سردی رو صورتم نشست!

دستمو به میله ی پله ها گرفتم! احساس کردم صدای دستگیره ی دری اومد! و بعد صدای قدم برداشتن...!

سرمو چرخوندم اطراف! یعنی کی بود؟ تو خودم مچاله شدم!

با صدای لرزونی گفتم: کـ... ی... کی اونجاس؟

تندتند نفس میکشیدم! میخواستم هوا رو ببلعم توی ریه هام! دستام سر و یخ شده بود!

تند تند نفس میکشیدم! داشتم خفه میشدم!

بدنم به لرزش بدی افتاده بود! نمیتونستم خودمو کنترل کنم!

سرگیجه داشتم! دنیا داشت میچرخید و صدای اون قدما نزدیک تر میشد!

رعد و برق زد! جیغ بلندی زدم!

قلبم تند تند به سینه ام میکوبید! انگار میخواست سوراخش کنه!

میخواستم بیهوش بشم که برقا برگشت! با دیدن نور انگار از یه زندان آزاد شده باشم! به سرفه افتادم! آروم و دونه دونه از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت آشپزخونه! به زور با دستایی لرزون یه لیوان آب برای خودم ریختم!

نشستم رو صندلی! سرمو تکیه دادم به لبه ی صندلی! آروم که شدم و نفسام منظم شد و ضربان قلبم به حالت عادی برگشت رفتم سمت پله ها!

با ترس خاصی به پله ها نگاه میکردم!

romangram.com | @romangram_com