#اس_ام_اس_پارت_96


هانیه با لحنش که تعجب توش موج میزد گفت: کی رو؟

من: هیچی ولش کن تو کارتو بگو!

هانیه: نمی شه هماجون!

من: دیگه کی اومد؟

هانیه: همون قبلیه!

من: آهان شرکو میگی!

هانیه باز با همون لحن گفت: کــی؟

من: هیچی تو بی خیال! نرفت؟

هانیه: نــ...

دیگه صداشو نشنیدم و احساس کردم گوشی تکون خورد!

و بعد صدای شروین تو گوشی پخش شد!

شروین: گوش کن آتنا! میدونم تویی! خوبم میدونم تو ماشینو پنچر کردی! پس طفره نرو!

فهمید! فهمید جریان چیه! فهمید هانیه داشت با من حرف میزد! همونطور که گفتم از شروین نمیترسم ولی دلم نمیخواد هانیه ضایه بشه! ولی دراین صورت من ترسو نشون داده میشم!

یه جورایی فقط نگران هانیه بودم!

نمیدونم یه لحظه چِم شد که جنون گرفتم و از پشت تلفن با حرص و عصبانیت داد زدم: آره من بومدم! دوست داشتم! دلم خواست! بالاخره باید یکی به توی کوه غرور تویِ از خود راضی میفهموند که هیچی نیستی! هیچی... یکی باید بهت میفهموند همه ی دخترا مثل هم نیستن یکی باید به تو و امثال تو میفهموند که نباید به دخترا به چشم هیچی نگاه کنید! این که هیچی به نظرتون نیان! این که همیشه دخترایی اطرافتون باشن که براتون عشوه میان ولی نه... من مثل اونا نیستم! واینمیستم حقمو بخورین! واینمیستم نگام کنی و مسخره ام کنی یا برات عشوه بیام که اگه دلت خواست شماره تو بهم بدی... نه من از اوناش نیستم! از فردا هم برنامه همینه! همیشه همین بوده! تلافی میکنی بکن نمیکنی هم جونت سلامت من کار خودمو میکنم! حق من پایمال نمیشه! نمیزارم وایسی و مسخره ام کنی! اینو بفهم جناب شروین تهرانی!

و سریع گوشی رو قطع کردم! اونقد تند تند و با جنون حرف زده بودم که نفسم بالا نمیومد! ولی از درونم آروم شده بودم! حرفایی رو که از 6ماه پیش , از لحظه ای که تو سورتمه شروینو دیده بودم و رو دلم مونده بود رو بهش زده بودم!

رو تختم دراز کشیدم! هنوز ضربان قلبم بالا بود! نه از استرس... نه از هیجان... نه... از جنون زیاد... از حرص...!

از جام بلند شدم و مانتو و شلوارم رو که از وقتی اومده بودم خونه در نیاورده بودم رو با یه دست لباس تو خونه ای که یه تونیک آستین کوتاه که روش شکل یه جفت گوش خرگوش بود با شلوارکش پوشیدم! به ساعت نگاه کردم! 7بود! پس خیلی تا شام مونده! میتونم یه کم بخوابم!

خودمو انداختم رو تخت! به سقف خیره شدم!

خدیا چرا من؟ چرا قرار شد اون روز تو سورتمه سواری شروین به من میزد! چرا؟ و چرا من اتفاقی با خواهرش و دخترخاله ها و پسرخاله هاش دوست میشدم؟

چرا ملیسا منو تو شمال تو اون پارک دید و خواست وایسه و بپرسه که من کیم؟

چرا من و شروین هم رشته ایم؟

romangram.com | @romangram_com