#اس_ام_اس_پارت_92


من: یهوووو!

بی حال نشستم رو چمنای حیاط دانشگاه! حتی نای نشستن هم نداشتم! دراز کشیدم رو چمنا! نیشم که بسته نمیشد! دخترا هنوز گیج و منگ داشتن نگام میکردن! بالاخره الناز به حرف اومد!

الناز: جان؟ کی؟ امروز؟ دانشگاه؟ کی؟

کل جریان دوست ناشناسو فقط به درسا و آنیتا دخترخاله ام گفته بودم!

درسا مشکوک نگام کرد و گفت: منظورت...؟ آره؟ تو که گفتی نگفته!

ذوق زده نشستم رو چمنا و یکم خودمو بالا پایین مردم و دستامو کوبیدم به هم و گفتم: گفت! گفت!

درسا جیغ کوچولویی کشید و دستمو کشید و از روی چمنا بلندم کرد و با هم بلند بلند جیغ کشیدیم و بالا و پایین کردیم! مثل بچه ها شده بودیم!

درسا: جان من؟

با نیش باز گفتم: مرگ تو!

درسا وایستاد و یکی زد تو سرم و گفت: کوفت بگو خدا نکنه! مرگ من چیه؟ مرگ خودت!

خندیدم و زبونمو براش در آوردم!

موژان: الان یکی به ما بگه جریان چیه؟

این 10تا خل (چون خودمو درسا میدونستیم)همه مثل خواهرم بودن پس باید به همشون میگفتم!

من: بیاید اینجا بشینید تا جریانو براتون بگم!

یه نگاهی به ساعتم کردم و گفتم: تا کلاس بعدی نیم ساعت مونده!

حلقه ای نشستیم و من شروع کردم تموم جریان آشناییمو با ایشون گفتم!

بعد از این که کل جریانو برای بچه ها گفتم , دست آخر یه جمله به کل حرفام اضاف کردم و گفتم: و الان من 6ماهه با این دوست ناشناس دوستم و تا نیم ساعت قبل , بالا پریدنای من به خاطر این بود که امروز بهم گفت که اونم داره رشته ی ما رو میخونه یعنی سینما! الان امروز ممکنه ما تو یه کلاس باشیم حتی کنار دست هم بشینیم و چیزی نفهمیم! و پایان!

همشون رفته بودن تو شوک و با چشمای گرد شده و دهن باز من رو نگاه میکردن! یهو همشون باهم گفتن: برو و و و و و و و و و و و و!

من: به جان خودم! بیاید ببینید! اینم گوشیم!

کیانا گوشی رو از دستم قاپید و رفت تو لیست شماره هام و قسمت اس ام اس های دوست ناشناس!

همه شونم که فضول رفته بودن بالا سَرِ کیانا جمع شده بودن و باچشمایی کنجکاو و فضول خیره شده بودن به صفحه ی گوشی!

پوفی کردم! حتی این درسای ذلیل مرده هم که جریانو میدونست رفت اس ام اسا رو ببینه!

romangram.com | @romangram_com