#اس_ام_اس_پارت_93


پشتمو کرده بودم بهشون و داشتم میرفتم سمت کیفم که با صدای بچه ها از ترس پریدم هوا!

بچه ها: نـه!

با اخم برگشتم سمتشونو گفتم: چِتونه؟ سکته رو رَد کردم! تازه هم از بیمارستان برگشتم!

تینا بی توجه به من اشاره ای به گوشی کرد و بعد گفت: الان این... این...

یهو همشون با هم گفتن: شمال با ما بوده؟

چشمام گرد شد! کی؟ دوست ناشناس؟ شمال با ما بوده؟ یعنی میشناسیمش؟

آذین: یعنی یعنی شمال... وقتی ما شمال بودیم... اونم شمال بوده؟

تازه دوزاریم افتاد که اینا چی میگن!

سرمو به نشونه ی آره تکون دادم و همه شون رفتن تو شوک و یهو همشون با هم گفتن: نـه!

ای بابا! اینا چه قدر نفهمن!

***

از دانشگاه اومدم بیرون! داشتم سوار ماشین می شدم که چشمم خورد به مک لارن مشکی خوشکل شروین! باید حرص امروزمو سرش خالی میکردم!

مثل کسایی که نمیخوان کسی صدای پاشون رو بشنوه روی نُک پا راه رفتم تا رسیدم به ماشینش! با چشمم اطرافو برای یه چیز تیز گشتم! یه چیز تیز! یه چیز تیز! پوف چیزی اینجا نیست! آهان یافتم باید چی کار کنم! دوباره همونطوری روی نُک پا برگشتم پیش ماشینم! از صندوق عقب ماشینم یه چاقو درآوردم!

این چاقو رو برای روز مبادا نگه داشته بودم!

همونطور رو نُک پا مثل موش برگشتم پیش ماشین شروین و آروم طوری که کسی نبینه خم شدم سمت چرخش!

شروع کردم به سوراخ کردن دوتا چرخ جلوییش!

بعد هم چاقو رو به طور نامحسوسی زیر مانتوم جاسازی کردم و صاف وایستادم و مثل خانومایی با وقار و باکلاس که اصلا این کارا به شخصیتشون نمیخوره و تا حالا دست به همچین شیطنتایی نزدن رفتم سمت ماشینم! حرکت کردم سمت خونه!

***

پوف کلاس امروز چه قدر سخت بود! بی خیال خودم رو انداختم رو تخت!

هیچ واهمه ای از شروین نداشتم و ندارم! من ماشینشو پنچر کردم! میدونم هرکسی جای من بود الان از ترس سکته رو رَد کرده بود! ولی من نه! اگه کاری بکنم اول به عواقبش فکر میکنم! شاید این بازی خیلی بچگونه بود! بی شباهت به یه رمان عاشقونه نبود! البته باید عاشقونه رو باید ازش فاکتور بگیریم! هه! من و شروین...! بابا بی خیال!

گوشیم داشت خودکشی میکرد و من خیال جواب دادانشو نداشتم ولی بی حوصله از رو تختم قاپیدمش و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم!

من: هان؟

romangram.com | @romangram_com