#اس_ام_اس_پارت_87
الناز: چطور ممکنه؟ بالاخره یکی میبره!
من: حوصله داری الناز! حالا بعدا میگم براتون!
نمیگفتم! چون یه جورایی احساس میکردم ضایه شدم هرچند ,لحظه ی آخر شعر رو گفتم ولی... خوب دلم نمی خواستم بگم... این همه دلیل چیه دیگه ردیف میکنی آتنا؟
من: این ساعت چی داریم؟
الناز: درس عمومی! ادبیات!
چشمام برق کوچیکی زد! همیشه تو کلاس ادبیات اول بودم!
استاد اومد تو!
اِ!
این که هانیه س! چشمام گرد شد! هانیه استاد ادبیات ما بود؟ ترم اولیا؟ اونم لیسانس؟
هانیه که قیافه ی بُهت زده ی منو دید لبخندی زد! یه لبخند مهربون و غافیل گیر کننده و یکمی شیطنت چاشنیش داشت!
ولی مثل این که شروین خبر داشت که دخترخاله ش استادشه! چون خونسرد نشسته بود و هانیه رو نگاه میکرد!
هانیه: سلام به همگی! هانیه راد هستم! استاد ادبیات شما! درس عمومی تون! شاید تعجب کنید چون من فقط به فوق لیسانسیا درس میدادم و اونم اکثرا نه درس عمومی بلکه کسایی که رشته شون ادبیات بود! اما این بار ترجیح دادم کمی با دورانی که خودم دلتنگشم سَر کنم! الان شاید فکر کنید من به خاطر پسرخاله م و دوستایی که مثل خواهرمن این ترم این ساعت کلاس گرفتم! اما بهتره بگم اصلا ربطی به اونا نداره و اصلا خودشونو برای نمره ی اضافه آماده نکنن!
نیشمو باز کردم! چون از همون اول که هانیه از کلاس اومد تو خودمو برای نمره آماده کرده بودم!
هانیه با دیدن قیافه ی من خنده اش گرفت ولی به زور خنده اشو خورد! دیوونه! خوب بخند دیگه! کلاس تواِ و تو حاکمشی! والا! ای خدا کاش من فقط یه روز استاد بشم!
هانیه: از همین جا ( اشاره به میز اول کرد ) خودتونو معرفی کنید! کتاب هم کتابِ(...)رو بخرید!
بعد از معرفی کردن هانیه شروع کرد به تدریس! فکر نمیکردم پشت اون چهره ی شیرین یه استاد این شکلی باشه!
دیوونه بود و عقده ای! جدی میگم!
چنان تند تند میگفت که قشنگ دستام تاول زدن!
به یه جا از تدریس رسید گفت: یه شعر بگید که به این بحث مربوط باشه چون من الان حضور ذهن ندارم!
شروین از جاش بلند شد و یه نگاه به من کرد و رو به من گفت:
شب ایستاده است
خیره نگاه او
romangram.com | @romangram_com