#اس_ام_اس_پارت_86
نزدیک پای او..."
وای خدا... و.. و..! چیزی با "و" یادم نمیاد!
شعرام ته کشیده...
یه دقیقه ام تموم شد...
شروین لبخند به لب گفت: یادت باشه دفعه ی بعد مواظب باشی با کی درمیفتی , همه که خدای شعر نیستن!
دوست داشتم ضایه اش بکنم! چون همین الان با "واو" رو پیدا کردم!
از جام بلند شدم و با اعتماد به نفسی که فکر کنم سر از مریخ درآورده بود گفتم:
"و به رنگ دود
طرح ها از اهریمن می ریخت
تا شبی مانند شبهای دیگر خاموش..."
کیفم رو برداشتم و بی توجه به قیافه ی بُهت زده ی شروین از کافه اومدم بیرون!
هنوز هم از پشت شیشه های کافه میدیدمش که هنوز بهت زده سر جاش وایستاده بود!
اولش که باختم خیلی رو اعصاب بود! من با همه ی حرف ها شعر بلد بودم! همین که وقتم تموم شد یه شعر با "و" برام اومد!
واسه همین وایستادم تا این خدای غرور حرفش تموم بشه و شعر رو بگم تا بنشونمش سر جاش تا یاد بگیره با من درنیفته!
اگه اون به خودش میگه خدای شعر من به خودم میگم الهه ی شعر! اهو و و و کی میره این همه راهو!
دخترا خیلی وقت بود رفته بودن سرکلاس! اما هنوز کلاس شروع نشده بود! کنار دست الناز نشستم!
الناز متوجه ی من شد و برگشت سمتم و گفت: این مشاعره ی شما به کجا رسید؟
همون لحظه چشمم افتاد به شروین که داشت میومد توی کلاس! زیرچشمی نگاهش کردم! اونم زیرچشمی منو می پایید!
پوزخندی زد!
این بار کامل برگشتم سمتش و چشم تو چشمش یکی از اون چشم غره جذبه دارام رو بهش رفتم! به وضوح متوجه شدم که نگاشو دزدید! منتظر این حرکتش بودم! چشمای من برای همه ترسناک بود جز خودم!
برگشتم سمت الناز تا جوابشو بدم! بی خیال گفتم: هیچی بابا! به جایی کشیده نشد!
الناز با تعجب نگام کرد!
romangram.com | @romangram_com